سانیبا
همیشه همه جا برای همه

گزیده غزلیات شمس با دکلمه دکتر سروش غزل شماره ۱۴

0 127

دکلمه دکتر سروش بر گزیده غزلیات شمس

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما                      افتاده در غرقابه‌ای تا خود که داند آشنا

گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود                   مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته                    زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا

ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده                   ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا

این باد اندر هر سری سودای دیگر می‌پزد                        سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما

دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله                        امروز می در می‌دهد تا برکند از ما قبا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری                 خوش خوش کشانم می‌بری آخر نگویی تا کجا

هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی                 خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا

عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان                    هر دم تجلی می‌رسد برمی‌شکافد کوه را

یک پاره اخضر می‌شود یک پاره عبهر می‌شود                  یک پاره گوهر می‌شود یک پاره لعل و کهربا

ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او                          ای که چه باد خورده‌ای ما مست گشتیم از صدا

ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده‌ای                       گر برده‌ایم انگور تو تو برده‌ای انبان ما

دکلمه دکتر سروش بر گزیده غزلیات شمس

دکلمه دکتر سروش بر گزیده غزلیات شمس

توضیح فنی غزل:


غزل از نظر وزنی در وزن «مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن» یا بحر رجز مثمن سالم سروده شده است. مولوی از جمله شاعرانی است که از اوزان متنوعی در شعر خود استفاده کرده است.(۴۹ وزن) اگرچه استفاده از اوزان متنوع باعث می شود که شاعر در بیان حالات مختلف روحی اش، به قول معروف دستش بازتر باشد، اما به همان اندازه هم مهارت می طلبد تا از وزن درست در بیان حالت متناسب استفاده گردد، بدون آنکه از تأثیر گذاری کلام کاسته شود. چنان چه می دانیم خواجه حافظ شیرازی از وزن های محدودی بهره گرفته است و حتی در آن تعداد هم چند وزن رایج مانند «فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلان» بیشتر تکرار شده اند. چرا شعر گفتن در برخی اوزان واقعاً دشوار است و گاهی از شیوایی کلام می کاهد. حالت برعکس آن را نیز در شاعرانی مثل بانو سیمین بهبهانی می بینیم که از ۱۲۴ وزن بهره جسته است و طبیعتاً این کار ضمن تجربه های جدید، نوعی ریسک است. به هر حال بحر رجز مثمن سالم که در این شعر دیده می شود، در دیوان شمس مولوی به وفور به چشم می خورد و شاید کمتر شاعری دیده شود که چنین وزنی را اینگونه زیاد به کار ببرد. البته دلیل آن هم واضح است. موضوع مورد صحبت مولوی و حالتی که این استاد بزرگ عرصه ی عرفان سعی در بیان آن دارد در کلام کمتر شاعری به چشم می خورد. چرا که این وزن به شعر نوعی صلابت خاص می بخشد. به طوری که این حالت صولت و صلابت را حتی در شعرهای عاشقانه ی امروزی از جمله «من عاشق چشمت شدم» از افشین یداللهی هم می بینیم. همین طور در شعر «ای ساربان آهسته رو» از شیخ اجل هم می بینیم که وزن شعر در عین حالت غریبانه ی شعر، به آن نوعی استواری و قدرت می بخشد. «گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرو ماند به گل… وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود.»
نکته ی دیگری که در این وزن به چشم می خورد، قابلیت به کار بردن قافیه ی میانی است که نمونه ی آن را در بیت مذکور می بینیم. یعنی در خود یک بیت هم کلماتی که در وسط و آخر مصرع می آیند هم قافیه شوند. مانند «اِبِل، گل و دل» در بیت  ذکر شده. این ویژگی به موسیقی غزل کمک بی مانندی می کند و در به دل نشستن آن نقشی موثر دارد. مثلاً در بیت «ای رشک ماه و مشتری، با ما و پنهان چون پری…خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا». در واقع حتی اگر شخص معنای بیت را درک نکند به علت موسیقی زیبای ناشی از قافیه ی میانی (مشتری،پری،می بری) از شنیدن آن لذت می برد.
موضوع بعدی در این شعر، تغییر مخاطب شعر است. یعنی ابتدا مجموعه ی عاشقان را ندا می دهد. در بیت های بعدی مثل همان بیت مثالی قبل به معشوق خود ندا می دهد، بعد خواننده ی شعر را مورد خطاب قرار می دهد:« عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان» و در نهایت دوباره به معشوق ازلی برمی گردد و با او صحبت می کند «ای باغبان».  انگار شاعر اصلاً در حالت طبیعی نیست بلکه مرتب چیزهایی می بیند و یا حس می کند و هر بار از آن به گونه ای صحبت می کند. این حالت در بسیاری از اشعار به شیوایی و فصاحت کلام لطمه وارد می کند. یعنی خواننده نمی داند که بلاخره آن شعر خطاب به  کیست. اما در مورد مولوی این حالت وجود ندارد و چه بسا آن را زیبا تر هم می کند. چرا که انگار شاعر دارد سعی می کند یک پیغام را به چند شیوه به خواننده برساند و انصافاً هم موفقیت لازم را کسب می کند.


شرح معنایی غزل:


۱-قبل از هر چیزی لازم به ذکر است منظور از «آشنا» در این بیت خود «شنا» است و مولانا به اقتضای وزن ناچار شده که الف را به واژه ی «شنا» اضافه کند. به این ترتیب تصور نمی کنم چیز مبهمی در شعر باشد. یعنی ما و دیگر عاشقان در گرداب عشق گرفتاریم و اینجاست که ثابت می شود عاشق حقیقی کیست  و به بیان دیگر چه کسی شناگر بهتری است.
*مولوی شش غزل (اگر اشتباه نکرده باشم)را با «ای عاشقان ای عاشقان» آغاز کرده است و بالغ بر پنجاه بار خطاب «ای عاشقان» را در غزلیات آورده است.
۲-بیان مصرع اول ضعیف است. شاعر می خواهد بگوید اگر سیل دنیا را بگیرد و هر سیل به اندازه شتری بلند باشد (سیلاب عشق) عاشقان دریای عشق (مرغ آبی) باکی ندارند چون به این آب (عشق) خو گرفته اند. آنکس که باید بترسد کسی است که به عشق خو ندارد. جالب است که “هوا” در “مرغ هوا” به هوس و تعلقات دنیایی هم می تواند تعبیر شود و به کاربردن این ترکیب، زیبا و رندانه به نظر می رسد. اما مصرع اول واقعاً بد بیان شده است. یعنی باید فقدان حرف اضافه ی «از» به شدت از فصاحت کلام کاسته است.
**در پاورقی سایت کنجور دیدم که عزیزی نوشته بود بهتر است بیت به شکل «گر سیل عالم بَر شود، هر موج چون اژدر شود» زیباست.  شاید این بیان رسا  تر باشد از مصرع  اصلی، اما نسخ معتبر همین را به عنوان مراد مولوی در نظر گرفته اند.
۳-واضح  است بیت. ما ماهیان دریای عشق هستیم و از این آب مقدس جان می گیریم و به آن خو کرده ایم و شکرگزار هستیم.
*در جایی خواندم «ما رخ ز سُکر افروخته» که منطقی  هم به نظر می رسد. چرا که چهره ی مستان برافروخته است. اما نسخ معتبر شکر را مراد مولانا می دانند نه سکر.
۴-این بیت از ابیاتی بود که من در شرح هایی که از آن خواندم تنوع زیادی دیدم و به جا هم هست. چرا که واقعاً خیلی برداشت می توان از آن کرد. «فوطه» را به ازار یا نوعی پارچه ترجمه کرده اند که معمولاً در حمام برای خشک کردن بدن به جای حوله به کار می رود. به نظر می رسد مولوی تنها برای ساختن قافیه ی میانی به غوطه و فوطه این تعبیر را آورده است. چرا زیاد با بقیه ی بیت همخوانی ندارد. البته زیاد هم دور نیست اگر بگویم مولانا درخواست فوطه کرده چون قرار است در آب وارد شود و می داند بعداً نیاز می شود. اما مشکل این است که اگر آب را آب دریای عشق بگیریم فوطه را استعاره از چه بگیریم؟ ادامه ی مصرع هم مانند ابیات قبل حرف از دریای عشق دارد و سالک خواهان غرق شدن در دریای عشق است.
در مورد مصرع دوم، به نظر می رسد موسی عمران همان محبوب مولوی یا شمس است. یعنی مولوی می خواهد تا در در دریای عشق غرق شود، شاید به این بهانه بتواند توجه محبوبش را جلب کند و او را برای دستگیری و نجات بخواند. اگر این بیت را چنین معنا کنیم فوطه دادن شیخ (شمس) نیز می تواند معنای کمک کردن و نجات دادن داشته باشد که حقیقتاً زیاد متقاعد کننده نیست.
دکتر دینانی در شرح این بیت فرمودند که منظور مولوی این است که عارفان غرق دریای عشق اند. اما پیامبرانی مانند موسی تن به آب نمی سپارند و غرق نمی شوند و از آن می گذرند و مراد مولوی این است که مقام «ولایت» از «نبوت» والاتر است. بسیاری از اهل نظر هم بر این باورند که مقام اولیا می تواند از انبیا هم فراتر رود و به داستان خضر و موسی استناد می کنند که خضر پیامبر نبود اما از موسی که پیامبر بود داناتر بوده است که شرح این موضوع طولانی است. مولوی هم انگار به این موضوع بی اعتقاد نبوده، اما اینکه آیا مراد در این بیت همین است یا تعبیر قبلی یا هر تعبیر دیگری، الله اعلم. ولی اگر هم این شرح را صحیح بگیریم باز جریان شیخ و فوطه پیش می آید.
۵-به نظر باد را باید استعاره از عشق گرفت. یعنی هر کسی در عوض عشق انتظاری دارد. ما از وصل محبوب خود فقط خودش را می خواهیم نه آنچه را که می خواهد به ما بدهد. محبوب مال من، هر چیز دیگری برای بقیه.
۶-این بیت هم از ابیات جدال انگیز بود. کلاه در ادبیات ما  نماد وجهه ی  اجتماعی بوده است. کلاه از کسی ربودن به معنای آن است که او را در جامعه بی آبرو و به قول معروف رسوای زمانه بنمایند. چرا که رسم بوده در گذشته مردان کلاهشان را جز در مواردی از سر برنمی داشتند. همچنین کلاه نماد خِرد بوده و می تواند منظور آن باشد که ساقی عشق هوش از سر ما پراند. دکتر دینانی کلاه ربودن را به معنای رها کردن از تعلقات دنیوی گرفته اند.
قبا، خرقه، عبا و … نماد زاهدان بوده است و بدین شیوه می توان مصرع را اینگونه معرفی کرد که باده ی عشق ما را از ریاکاری اهل زهد زدود که البته دور از ذهن به نظر می رسد.چرا که این تعبیر معمولاً در کلام خواجه ی شیراز به چشم می خورد:«آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت…حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز و برو.» مولانا کمتر با زهد مشکل داشته است. اگر قبا برکندن را به معنای رها کردن ظواهر بگیریم باز منطقی تر به نظر می رسد. همچنین اینجا تعبیر ترک تعلقات دنیوی هم در تأیید مصرع قبلی درست به نظر می رسد. انتخاب با خواننده…
*تعبیر دیگری که بد نیست گفته  شود این است که کلاه نماد سروری است. مولوی در دوره ی خود برای خود کسی بود و مکتب داشت و منبر می کرد. اما با آمدن شمس گویی شوریده و مجنون شد و به تعبیر خودش«سجاده نشین با وقارم دیدی…بازیچه ی کودکان کویم کردی.» در واقع ساقی عشق کلاه از سر مولوی بر می گیرد و از کس بودن به تعبیر عطار ناکسش می کند. «عشق تو مست جاودانم کرد…نا کس جمله ی جهانم کرد.» تعبیر کلاه به عنوان نماد سروری در شعر خواجه هم دیده می شود.«نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست…کلاه داری و آیین سروری داند.» البته این برداشت به تعبیر اول کلاه نزدیک است.
۷-بیت واضحی است و فکر نکنم جدالی بر سر معنا باشد. ای یار زیبا که با اینکه هر لحظه با مایی از نظر غایبی، مرا عاشق خود کرده و در پی خودت می کشی بدون آنکه خبرم دهی که مقصد چیست.
*البته خارج از موضوع است اما: دکتر عبدالکریم سروش در کتاب قمار عاشقانه به موضوعی  شبیه همین اشاره می کند. می فرمایند شمس آمد و از مولوی خواست با او قمار عشق بکند. یعنی گفت هر چه من می گویم اطاعت  بکن ولی نپرس چرا. من هم چیزی به تو نمی گویم. قول رسیدن  به مقصود را هم نمی دهم.  فقط می گویم شاید بتوانی برسی. یعنی نوعی ریسک کردن و مولانا پذیرفت و امروز شاهدیم که تا کجا رفت. «خُنُک آن قمار بازی، که بباخت آنچه بودش… بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر» اینجا در غزل مورد بحث هم انگار مولوی اشاره ای به این موضوع دارد. یعنی می گوید مرا به دنبال خودت می کشی اما نمی گویی به کجا. حال در بیت بعد هم نکته ی زیبایی هست.
۸-نکته ی زیبای این بیت این است که ما معمولاً به معشوق خود می گوییم «من» هر جا بروم تو با منی. اما اینجا مولوی ساختار شکنی کرده و می گوید «تو» هر جا بروی باز  با منی. یعنی من و تو چنان در هم آمیخته ایم از هم جدا شدنی نیستیم. البته می توان این برداشت را کرد که محبوب ازلی هرگز از عاشق دلخسته ی خود غافل نمی شود. اما ساختار شکنی به هر حال زیباست.انگار مولوی ضمن اینکه می گوید ما از هم جدا نمی  شویم، این را هم تلویحاً می گوید من از کنار تو جنب نمی خورم و اگر هم قرار به رفتن باشد این تو هستی که هر بار می روی و من تاب رفتن ندارم. بعد هم بینایی و بصیرت خویش  را از  محبوب می داند و می گوید چون حتی این بصیرت را هم از تو دارم، و چون در هر حال از من جدا نیستی، مهم نیست که کجا می بری ام. می خواهی به فنایم بده. در واقع بیت قبل گفت که مرا می بری و نمی گویی به کجا. این بیت می گوید مهم هم نیست. چون در هر حال با هم هستیم. به قول صائب تبریزی: «موج از دامان دریا برندارد دست خویش…جان عاشق را که از جانانه می سازد جدا؟»
۹ و ۱۰-این دو بیت  با هم معنا می شوند. دنیا مانند کوه طور است. ما عاشقان هم مانند موسی طالب تجلی هستیم. با هر تجلی خداوند دنیا از هم می شکافد. هر بخش از دنیا به نوعی گوهر و عنبر و گل و بلبل تبدیل می شود. یعنی تجلی حقیقت الهی باعث می شود جلوه واقعی زیبایی های نهفته در دنیا را ببینیم. در ضمن عبهر گویا نوعی گل نرگس است. (در ضمن اشاره ای هم به آیه ی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً دارد. همچنان در مثنوی داریم:
عشق جان طور آمد عاشقا…طور مست و خرّ موسی صاعقا
)

۱۱-ادامه ی همان ابیات است. یعنی ای کسانی که طالب تجلی خداوند هستید. به این کوهسار (دنیا را به کوه طور تشبیه کرده) نگاه کنید تا ببینید. حقیقت ذات خدا را در این دنیا ببینید. منظور این نیست که ببین گل چه زیباست بعد  بفهم که خدا هم زیباست. این حرف همه ی مردم است و مولانا اگر منظورش این بود چیز خاصی نگفته بود. موضوع وحدت در کثرت و کثرت در وحدت است. مولانا نمی گوید گل را نشانه ای از خدا بدان. سخن این است که خدا را در خود گل ببین. چرا که هر ذره ای بخشی از خدا را در خود دارد. خداوند محیط بر جهان نیست، بلکه در ذره ذره از جهان جریان دارد. در واقع بحث وحدت وجود است که خود جای بسی سخن دارد و در این مقال نمی گنجد.
۱۲-بعد هم دوباره محبوب را مورد خطاب قرار می دهد و می فرماید که تو شبیه باغبان باغ وجود هستی. اگر ما بهره ای از آنچه تو داری برده ایم نباید خشمگین شوی. چرا که ما جان خود را در ازای آن به تو داده ایم. در واقع انگور نماد عشق است انبان یا کیسه نماد جان عاشق است که انگور را در خود می گیرد. در واقع انگور عشق از باغبان و جان از عاشق در نهایت یک مجموعه ی واحد «کیسه ی حاوی انگور» پدید آید.


اجمال:


مولانا عشق را دریایی می داند که عاشقان در آن مشغول شنا هستند و هر دم در ان غوطه می خورند و باکی ندارند از اینکه غرق شوند. چرا که جانی می دهند و جانی والاتر می گیرند. آنچه هم از کلاه و قبا و تن و جان و آبرو دارند در این راه می بازند. در راهی قدم می گذارند که نمی دانند به کجا ختم می شود. اما باز دلشادند که همواره همراه محبوب و معشوق خود هستند. خداوند هم طلب آنان را بی پاسخ نمی گذارد و چشمشان را روشنی می دهد تا تجلی خداوند را در کوه طور هستی ببینند. همان طور که مولوی خدا را در شمس الدین دید. «پیر من و مراد من درد من و دوای من…فاش بگویم این سخن شمس من و خدای من»

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج در آلبوم جام الست 

ادبیات ادبیات ایران ادبیات کهن دکلمه گزیده غزلیات شمس هنر  غزلیات شمس دکتر سروش ادبیات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

نه + 12 =