سانیبا
همیشه همه جا برای همه

کازابلانکا شاهکاری در سینمای جهان

0 29

کازابلانکا

کارگردان : Michael Curtizسینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن

نویسنده : Julius J. Epstein

بازیگران: Humphrey Bogart, Ingrid Bergman ,Paul Henreid

جوایز :

برنده اسکار:

بهترین فیلم برای کمپانی برادران وارنر، کارگردانی برای مایکل کورتیز،  بهترین فیلمنامه اقتباسی

نامزد اسکار:

نقش اول مرد برای همفری بوگارت،نقش مکمل مرد برای کلود رینز، فیلم‌برداری برای آرتور ادسون، تدوین اوون مارکس، موسیقی متن مکس استینر

خلاصه داستان :

در میانه جنگ دوم جهانی، بسیاری برای فرار از سلطه آلمان نازی در اروپا، راهی کازابلانکا می‌شدند به این امید که بتوانند از خلاصه داستان: آنجا به آمریکا مهاجرت کنند. ریک، که به دلیل نامعلومی نمی‌تواند به آمریکا بازگردد، صاحب کافه معروفی در کازابلانکا هست و سعی می‌کند با دوری از سیاست و حفظ بی‌طرفی با حکمران شهر میانه خوبی داشته باشد. به صورت اتفاقی، شبی الزا، معشوقه سابق ریک، همراه شوهرش مهمان کافه ریک می‌شوند. شوهر الزا، ویکتور، از رهبران مقاومت ضد نازیسم می‌باشد که همراه الزا در حال فرار به سمت آمریکا هستند.

سینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن

منتقد : راجر ایبرت (امتیاز ۴ از ۴)

در تاریخ سینمای کلاسیک فیلمهای معروف بسیاری وجود دارد، فیلمهایی پر محتوا، فیلمهایی با جلوه های هنری یا اصالت هنری و با اهمیت سیاسی بیشتر. فیلمهای دیگری هم هستند که احتمالا ما در رده بندی بهترین فیلمهای تاریخ سینما بالاتر از کازابلانکا قرار می دهیم. ولی وقتی قرار است دست روی فیلمهایی بگذاریم که شخصا دوستشان داریم و راحت تر بگویم وقتی پیش یک دوست صمیمی اعتراف می کنیم دیر یا زود حرفمان به این چند کلمه آشنا می رسد:

ـ من واقعا دیوونه کازابلانکا هستم.

ـ منم همینطور !

کازابلانکا فیلمی است که معیارهای عادی را تغییر داد:

بیشتر از خود “همفری بوگارت” عمر کرد، در زمان تغییر سلیقه ها به حیاتش ادامه داد و به تمامی کسانی که می خواستند با رنگی کردن آن زیبایی اش را از بین ببرند، دهن کجی کرد. کازابلانکا جهش کرد تا دل کسانی را که چند دهه بعد از ساخته شدنش به دنیا آمده بودند را ببرد. دیر یا زود و معمولا قبل از ۲۱ سالگی همه این فیلم را می بینند و البته به فیلم محبوبشان هم تبدیل می شود. واقعا حرف نداره ...!

در سال ۱۹۹۲ کازابلانکا ۵۰ سال داشت. در تاریخ سینما ۵۰ سال زمان طولانی است، زیرا سینما خودش فقط ۱۰۰ سال قدمت دارد. ولی در مقایسه با زمان این فقط یک لحظه است.

بعضی از عوامل سازنده فیلم هنوز در قید حیاتند اما ستاره ها همه دارفانی را وداع گفته اند. آخرین بازیگر فیلم هم ”کرت بوا“ (همان جیب بری که به مسافران هشدار می داد مواظب جیب برها باشند!) بود که در سال ۱۹۹۲ درگذشت.
سینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن   و اما در مورد خود فیلم:
صحنه های کلیدی فیلم در حقیقت همانهایی هستند که ورود غیر منتظره “الزا” را به کافه “ریک” تعقیب می کنند. در بین فیلمهای کلاسیک کمتر فیلمی را می توان پیدا کرد که با تماشای مکرر آن احساساتان نسبت به تماشای فیلم برای نخستین بار بیشتر شده باشدو کازابلانکا از همین دست فیلمهاست که خودش را پس از چند بار تماشا نشان می دهد!
وقتی برای اولین بار به تماشای فیلم می نشینیم هیچ چیز از رابطه عاشقانه بین ریک و الزا در پاریس نمی دانیم، پس جریان را به سادگی دنبال می کنیم. هنوز مجبوریم این رابطه عاشقانه را ( که ظاهرا موضوعی فرعی به نظر می رسد) را رمز گشایی کنیم. ما متوجه می شویم که این رابطه معنایی دارد ولی کاملا آن را نمی فهمیم. اما بعداْ در زمانی که فیلم رو به جلو می رود ما خاطرات پاریس را تجربه می کنیم. آنگاه به عمق احساسات الزا پی می بریم و در آخر فیلم به نتیجه گیری میخکوب کننده اش می رسد.
اما برای بار دوم که فیلم را نگاه می کنیم هر کلمه ای که بین ریک و الزا ردوبدل می شود و هر چیز کوچکی که در رفتار و نگاهشان مشاهده می شود برای ما با یک دنیا نیش و کنایه همراه می شود. هنگامی که برای اولین بار فیلم را نگاه می کنیم به اندازه کافی خوب به نظر می رسد، اما برای بار دوم محشر است.
در حقیقت ذات این فیلم طوری است که تماشای مکرر را طلب می کند. اگر شخصی را می توانید پیدا کنید که تا بحال این فیلم را ندیده است، کنارش بنشینید و با همدیگر فیلم را تماشا کنید. متوجه می شوید که حواس شما به فیلم بیشتر از حواس دوستتان است. البته دوست شما آدم بی احساس و زمختی نیست! ولی نمی تواند مثل شما متوجه تلخی خاصی بشود که پشت هر نگاهی وجود دارد و به تدریج هم پررنگ می شود و با هر کلمه ای افزایش می یابد.

درتماشای اول ممکن است بیننده حتی متوجه جریانهای جانبی فیلم هم نشود مانند داستان فرعی زن جوانی که حاضر است هرکاری انجام بدهد تا به شوهرش جهت خارج شدن از کازابلانکا کمک کند .

اگرچه آشنا شدن با فیلم کمک زیادی در انتقال احساس می کند اما از طرف دیگر هم باعث می شود تا نقطه ضعف هایی مشخص شود که در تماشای اول به چشم نیامده است . بعنوان مثال برای خود من زمانی پیش آمد که متوجه شدم از شخصیت “ویکتور لازلو” (با بازی پل هنرید) زیادخوشم نمی آید. او یک قهرمان مقاومت است و در عین حال خیلی بی مزه و بی حس ! اگر در زمان صلح سر از یک سازمان سیاسی در بیاورد خیلی راحت با یک حکومت خودکامه  و دیکتاتوری کنار می آید . وقتی در پایان فیلم ریک (همفری بوگارت) در مورد چیزهایی که بین او و الزا (اینگرید برگمن) اتفاق افتاده  دروغ می گوید تا وجهه الزا را در نظر او حفظ کند لازلو اصلا عین خیالش هم نیست ! در حقیقت به نظر من اواصلا لیاقت الزا را ندارد . ریک می گوید که جای او در کنار ویکتور است ولی آیا ویکتور به او توجهی می کند و یا اصلا به اونیازی دارد؟ او در حین یک فرار طولانی با کارش و با قهرمانیش ازدواج کرده است . شبهای متعددی وجود خواهند داشت که الزا “همچنان که زمان می گذرد” راگوش کند و متوجه اشتباهش در سوار شدن به آن هواپیما بشود.

مثل تمام کسانی که نسبت به فیلمهای مورد علاقه شان خیلی حساسند من هم نکاتی را در رابطه با این فیلم و شخصیتهایش پیدا کرده ام که  دانستن آنها می تواند جالب  باشد :

چیزی که در مورد ریک جالب به نظر می رسد و مرا حسابی تکان داده است عشق او نسبت به الزا نیست بلکه توانایی او در پیدا کردن چیزی فراتر از عشق است .

شخصیت لازلو هم مثل یک خوک می ماند چون هم خر را می خواهد هم خرما را ! او چه جور مبارز جدی مقاومت است که زنش را با خود به این طرف و آن طرف می کشاند و او را  در معرض خطرات بی مورد قرار می دهد. تنهاتوجیه برای ما این است که بگوئیم خودپسندی او نیاز به تعریف و تمجیدهای زنش دارد. یک قهرمان واقعی حتما کازابلانکا را به تنهایی ترک می کرد هم بخاطر کارش هم بخاطر خیر و صلاح زنی که دوستش دارد. لازلو آنقدر کودن است که حتی نمی تواند ببیند بین ریک و الزا چه می گذرد. فیلم سعی می کند تا به ما بفهماند که الزا هر دومرد را دوست دارد ولی ما می توانیم بفهمیم که در قلب الزا چه می گذرد … .

“بوگارت” هیچ وقت آنقدر احساس برانگیز ظاهر نشده است، مردی که همراه بطری اش سیگار به لب در تنهایی نشسته و غرق در افسوس و دلتنگی می باشد . بی رحمی ای که با آن الزا را موردحمله قرار می دهد واقعا دردناک و شکنجه آور است. چون این طرز حرف زدن بیش از آن که الزا را ناراحت کند خود ریک را زجر می دهد. او روی زخم خودش نمک می پاشد .

الزا در فهمیدن این مطلب کمی کند ذهن به نظر می رسد ولی در حقیقت این یکی از حقه های فیلم است که الزا را همیشه ودر هر اتفاقی که می افتد کمی عقبتر از جریان قرار می دهد .

سینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن   اگر همانطور که در افسانه فیلم آمده است و حقیقت داشته باشد و صحنه نهایی فیلم تا روز آخر نامشخص بوده است و اینکه برگمن نمی دانسته که بالاخره الزا نصیب کدامیک از مردها می شود تاحدودی گیج ومنگ بودن اورا توجیه می کند . ولی متاسفانه این افسانه دهان پرکن نمی توانسته حقیقت داشته باشد چون اعتقادات عمومی حاکم بر هالیوود  آن روزها نمی توانست اجازه بدهد الزا مردی را که قانونا همسرش بوده به خاطر مردی که عاشقش است ترک کند .با این وجود برگمن هنوز هم کاملا متقاعد کننده به نظر می رسد . وقتی که در فرودگاه از یک مرد جدا شده ودر کنار مرد دیگری می ایستد او دوپاره شده است . پریشانی و سردرگمی عاطفی  در حضورمردی که دوستش دارد همواره یکی ازخصوصیات بارز بازیگری برگمن بوده است. در فیلم “بدنام”  ساخته “هیچکاک” که فیلمی با درون مایه ای کمابیش شبیه کازابلانکا است کری گرانت که عاشق برگمن است مجبور می شود به خاطر هدف برترش در مبارزه با دشمن وانمود کند که این گونه نیست و اینجاست که می توانیم خصوصیت بارز برگمن را ببینیم .

کارگردانی “مایکل کورتیز” هم از هر نظر کاملا صرفه جویانه بوده است . نکته قابل توجه این است که او تصویری را ارائه می دهد که برای درک آن، بیننده بایدکاملا در آن غرق شود. او به راحتی اینکار را انجام می دهد بدون آنکه کسی اصلا متوجه این شود که این صحنه ها اصلا کارگردانی هم داشته است! مایکل به طور معمول از همان شیوه روایی  و داستان گویی سینمای کلاسیک استفاده می کند همانطوری که “گریفیث”  آن را تعریف کرده است و در هزاران فیلم ساخته شده قبل ازکازابلانکا به کار رفته است : آماده کردن نما ـ حرکت ـ مدیوم ـ‌ نما ـ کلوزآپهای متعدد ـ نماهای دید اشخاص و عکس العمل ها .

آیا نمایی درکازابلانکا هست که بدون در نظر گرفتن بقیه فیلم و فقط برای خودش فیلمبرداری شده باشد؟‌من که فکر نمی کنم ! کورتیز همه کاره فیلم و داستان است او حتی از شخصیتهای فیلم هم گوی سبقت را ربوده است هیچ کس نمی پرسد که آن نمای محشر را در کازابلانکا دیده ای ؟ چون هیچ نمای محشری که از سایر نماهای دیگر متمایز باشد وجود ندارد و اگر کسی هم این طور فکرکند دچار اوهام شده است .

وقتی از “هوارد هاکز” خواستند تا فرمول یک فیلم بزرگ را تعریف کند گفت : سه صحنه عالی بدون صحنه بد . کازابلانکا در فرمولش این کار را با ۴ صحنه انجام داده است!

منابع: وبلاگ savezva،  وبلاگ gorjifilm،  ویکی پدیا

نگاهی به شخصیت های اصلی فیلم کازابلانکا (عشّاق سینما)

نویسنده: سید آریا قریشی

کازابلانکا به عنوان یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ سینما، محصول دوره ای خاص از حیات جامعه ی آمریکا است. سال ۱۹۴۲؛ زمانی که پس از حمله ی هواپیماهای ژاپنی به بندر پرل هاربر، آمریکا رسماً وارد جنگ جهانی دوم شده بود. در این دوره، سینما هم نقشی فعال در جنگ بر عهده گرفت و با نمایش قهرمانانی که پهلو به پهلوی اسطوره ها می زدند، سعی در تحریک مردم داشت. کازابلانکا نمونه ی تیپیک چنین فیلم هایی است؛ با خلق قهرمان هایی چون ویکتور لازلو و به خصوص ریچارد بلین. نگاهی به این دو شخصیت کلیدی کازابلانکا که با هوشیاری و دقت تمام پرداخته شده اند، می تواند به وضوح به ما بفهماند که جامعه ی آن دوره ی آمریکا به چه شخصیت هایی نیاز داشت.

نخستین نمایی که از کافه ریک می بینیم، نمای فوق العاده هوشمندانه ای است که در آن هواپیمای لیسبون از فراز کافه می گذرد و ما در زیر هواپیما سردر کافه را می بینیم. انگار به واسطه ی همین کافه است که بسیاری از مسافران این پرواز، فرصت رسیدن به لیسبون را پیدا می کنند. در ضمن پایان فیلم را هم به ما یادآور می شود. جایی که سرانجام هواپیما پرواز می کند و ریک همین پایین، ‌در کازابلانکا، می ماند. سکانس معرفی ریک هم که یکی از به یادماندنی ترین سکانس های تاریخ سینما است. بعد از گشتن دوربین در کافه ی ریک و آشنایی با آن همه انسانی که همگی می خواهند کازابلانکا را ترک کنند، نمایی از دستان ریک می بینیم که در حال بازی شطرنج تک نفره است. کاراکتر تکروی ریک، این نکته که در طول فیلم، اوست که همه ی مهره ها را بازی می دهد و این که پایان فیلم را هم او با “بازی”‌اش مشخص می کند، همه با همین نمای کوتاه برای تماشاگر مشخص می شوند. ضمن این که مهره های سیاه و سفیدی که رو به روی هم قرار دارند و ریک به وسیله ی آن ها با “خودش” ‌بازی می کند، نشانه ای است از تقابلات درونی خود ریک. ظاهر محکم و خشک و خشن او در مقابل لطافت درونی اش که سروان رنو آن را بهتر از همه می فهمد و با این دیالوگ به تماشاگر هم می فهماند: “زیر اون پوسته ی سخت، تو قلباً آدم لطیفی هستی”. ولی هنوز ابهامات زیادی در مورد کاراکتر ریک وجود دارد. مشخص نیست چرا او علی رغم عطوفت درونی اش، ظاهری چنین سخت دارد؟ چرا سعی می کند درونیات خود را مخفی کند؟ همه ی این ابهامات زمانی برطرف می شوند که آن فلاش بک رؤیایی پاریس فرا می رسد. در اوائل فیلم، جملاتی بین ریک و زنی به نام ایون که عاشق ریک است، رد و بدل می شوند که به شرح زیرند:

سینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن

ایون:‌”دیشب کجا بودی؟”

ریک: “از اون موقع خیلی گذشته. یادم نمیاد”.

ایون: “امشب می بینمت؟”

ریک: “من هیچ وقت برای آینده ای به این دوری برنامه ریزی نمی کنم”.

حتی علت این برخورد بدبینانه و غیرمنتظره ی ریک هم زمانی مشخص می شود که در فلاش بک پاریس، می بینیم که ریک به الزا می گوید: “چرا تو مارسی ازدواج نکنیم؟” و الزا پاسخ می دهد:‌”اون موقع برای برنامه ریزی کردن خیلی زمان دوریه”. می بینید که فیلمنامه نویسان حواسشان حتی به این دیالوگ های ریز هم بوده است و اینگونه یک کاراکتر کامل را شکل داده اند. حضور همفری بوگارت در این نقش، شاید بزرگترین برگ برنده ی این فیلم بوده است. بوگارت که با بازی در فیلم شاهین مالت، تیپ انسان خشک و تنها و تکرو را آفریده بود، با تلفیق این تیپ با رمانسی که در دل فیلم کازابلانکا و کاراکتر ریک جریان دارد، این تیپ را کامل تر کرد و شخصیتی را آفرید که همواره با او ماند.

طرف دیگر ماجرا، ویکتور لازلو است. کسی که سمبل مقاومت در مقابل نازی هاست و ورود او به شهر کازابلانکا، نگرانی زیادی در نازی ها، به خصوص سرگرد اشتراسر ایجاد می کند. کاریزمای او چنان به تصویر کشیده می شود که ریک به سروان رنو می گوید نام لازلو، نیمی از آدم های زمین را تحت تأثیر قرار داده است. ولی با ورود لازلو با چهره ای رو به رو می شویم که این خصوصیات در ظاهر او به چشم نمی خورند. چهره ی آرام و باوقاری دارد. اما تأثیری که انتظار می رود، بر تماشاگر نمی گذارد. چهره ی لازلو قاطعیتی می طلبد که پل هنرید فاقد آن است. خشم و کینه ای که باید از آلمانی ها در چهره ی لازلو به چشم بخورد، در ظاهر و رفتار هنرید وجود ندارد. حتی سکانس به یادماندنی خواندن سرود مارسیز در کافه ریک هم که نشان دهنده ی اوج نفرت و مقاومت لازلو در برابر آلمانی هاست هم باعث نمی شود نظر ما نسبت به لازلو تغییر کند. ویکتور لازلو بیشتر یک جنتلمن آرام و سر به زیر به نظر می رسد تا رهبر یک نهضت عظیم. تنها نشانه ی ظاهری شجاعت لازلو، زخمی است که بالای ابروی راستش قرار دارد. ولی آن هم در مقابل ابهت کاراکتری چون ریک، رنگ می بازد. برای همین به نظر می رسد انتهای فیلم که در آن الزا به همراه ویکتور از کازابلانکا خارج می شود، چندان قابل قبول نباشد. استفاده از چهره ای چون همفری بوگارت که کاریزمای وجودش کافی است تا فیلم را تصاحب کند هم مزید بر علت می شود تا لازلو آن تأثیری که انتظار می رود را بر تماشاگر نگذارد.

با این وجود هر بار که به فیلم نگاه می کنم، بیشتر متقاعد می شوم که تمام این کارها عمدی است. اصلاٌ مگر می شود فیلمی با این فیلمنامه ی مینیاتوری و اینهمه دقت در جزئیات، نسبت به چنین مسأله ی مهمی بی تفاوت باشد؟ بسیاری از قسمت های فیلم، اتفاقاً در راستای القای همین جذابیت های ریک در مقابل لازلو است. بخش بزرگی از اقدامات و دلاوری های لازلو به وسیله ی حرف های دیگران (و گاه خودش) برای تماشاگر مشخص می شود. اما ابهت و توانایی های ریک (از جمله برخوردهای تند او با آلمانی ها) مستقیماً به ما عرضه می شوند. حتی به صحنه ی خوانده شدن سرود مارسیز به واسطه ی اقدام لازلو هم که بنگریم، بعد از درخواست او از نوازندگان، نمایی از چهره ی ریک را مشاهده می کنیم که با حرکت سر، به نوازندگان اجازه می دهد به حرف لازلو گوش کنند. پس اگر در نهایت تأیید ریک نبود، نه سرودی اجرا می شد و نه حماسه ای به وقوع می پیوست. (به یاد بیاورید همان سکانس شطرنج بازی کردن ریک را). در پایان فیلم، ریچارد بلین را با نام ریک به یاد می آوریم و ویکترو لازلو را با نام ویکتور یا لازلو و نه مثلاٌ ویک! می بینید؟ همه ی این ها در راستای نزدیکی هر چه بیشتر با ریک است. همه ی این ها عمداٌ انجام می شوند تا سکانس پایانی معنای دیگری بیابد و قابل تعمیم به کل جنگ شود. اولویت همواره با منافع ملی است. حتی اگر ریک جذابیت بیشتری هم داشته باشد. این، پیام اصلی انتهای فیلم است. به جز این سکانس هم پیام فیلم کازابلانکا واضح است. وقتی ایون که با یک سرباز آلمانی روی هم ریخته، به موقعش سرود مارسیز را در حالی می خواند که اشک در چشمانش حلقه زده است، زمانی که سروان رنو به اشتراسر می گوید نمی تواند احساسات مردمش را کنترل کند، وقتی رنو به مأمورانش می گوید مظنونین همیشگی را دستگیر کنند و بعد نوشیدنی که آرم ویشی رویش است را در سطل آشغال می اندازد، وقتی ریک علی رغم میل باطنی اش و به خاطر صلاح کشورش به الزا می گوید با ویکتور برود و در نهایت زمانی که ریک آن جمله ی بی نظیر پایانی را به رنو می گوید؛ جمله ای که کل فیلم که هیچ، کل جنگ را برایمان معنای دیگری می بخشد: “این می تونه شروع یه دوستی قشنگ باشه”.

نویسنده: سید آریا قریشی

منبع: عشاق سینما

حاشیه های فیلمنامه:

جولیوس و فیلیپ اپستین برادران دوقولو بودند که تا قبل از سال ۱۹۳۸ که یک تیم کاری تشکیل دادند، بصورت مستقل کار نویسندگی را در هالیوود انجام می دادند. هاوارد کوچ، اثر معروفش نمایشنامه رادیویی “جنگ جهانها” بود که میلیونها امریکایی را تا حدی ترساند که به خیال مورد حمله قرار گرفتن کشور بدست “مارتیانها”، خانه های خود را رها نمودند.

نمایشنامه “همه به کافه ریک می آیند” در سال ۱۹۴۰ با همکاری ماری بارنت و جوآن الیسون نوشته شد و هیچگاه هم تولید نشد. این نمایشنامه در ۸ دسامبر ۱۹۴۱ به دست مسئولین شرکت برادران وارنر رسید.

در ۶ ژانویه ۱۹۴۲ فیلمنامه نویس رابرت باکنر (خالق “زن بدکار”Jezebel و “سرباز شمالی خوش تیپ”Yankee Doodle Dandy )یادداشتی را به هال والیس از تهیه کنندگان برادران وارنر ارسال می کند و در آن شک و تردید خود را نسبت به خرید این نمایشنامه از طرف کمپانی ابراز می نماید:

 

“اگر چنین پول زیادی را بابت این نمایشنامه پرداخت نمی کردیم، من احتمالاً احساس بهتری نسبت به آن داشتم. شاید بعضی ها خیلی به آن علاقه مندند ولی نقدهای من خیلی می تواند برای آنها مفید باشد. هال! من اصلاً این نمایشنامه رو دوست ندارم. هیچ اعتقادی به داستان یا شخصیتهای آن ندارم. موقعیتهای اصلی و اساس روابط شخصیتهای اصلی، کاملاً بدرد نخور و قابل حذف هستند. بهترین صحنه اش مثل ملودرامهای چند پرده ای کاملاً چرند فیلیپ اپنهیم (رمان نویس انگلیسی) می باشد. . . . به نقل از آرشیو کمپانی برادران وارنر در ۳۱ دسامبر، هال والیس تهیه کننده رسماً اسم آن را به کازابلانکا تغییر داد.

برادران اپستین کار اتمام فیلمنامه را تنها ۳ روز قبل از شروع فیلمبرداری در ۲۵ می ۱۹۴۲ به پایان رساندند. هاوارد کوچ نیز قسمت مربوط به خودش را ۲ هفته بعد از آغاز فیلمبرداری تمام کرد. هر ۳ نویسنده در تمام دوره فیلمبرداری مدام در خدمت گروه بودند حتی زمانیکه برادران اسپتین برای کار جدید سریال مستند چرا ما می جنگیم (Why We Fight) به واشنگتن فراخوانده شده بودند.

سینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن

برادران اپستین و هاوارد کوچ در طی دوران نوشتن فیلمنامه، هیچ وقت با یکدیگر در یک زمان و در یک اتاق نبودند.

جولیوس اپستین:” اینکه یک فیلم چقدر جدیه اهمیت نداره. . . شوخی های بجا در هر فیلمی می تونه موثر باشه. ”

هاوارد کوچ:”وقتی ما شروع به کار کردیم، آخر فیلمنامه رو نداشتیم. . . اینگرید برگمن اومد پیش من و گفت: ‘کدوم یکی از این مردارو بیشتر باید دوست داشته باشم. . . ؟’ و من بهش گفتم:’ با هردوشون با انصاف باش. ‘ می بینید، ما اونموقع آخرشو نمیدونستیم، به همین خاطر هم نمی دونستیم آخرش چی میشه!”

هاوارد کوچ:” آخر فیلم تا آخرین لحظات مشخص نبود. . . من هر روز روی آن کار می کردم. . . فکر می کنم واقعاً هیچ وقت آخرش را با اطمینان نمی دونستیم. . . به احتمالات مختلفی فکر کردیم و سرانجام اونی رو که در فیلم بود، انتخاب کردیم. ثابت شد که این صحنه همانی است که تماشاگران قبولش کردند.

جولیوس اپستین:” شرکت وارنر با ۷۵ نویسنده قرار داد داشت و همه ۷۵ نفر در تلاش بودند آخرش را بخوبی شکل بدهند. ”

در دهه ۱۹۸۰ این اثر به فیلمنامه خوانان تعداد زیادی از استودیوهای بزرگ و کمپانی های تولید فیلم تحت عنوان “همه به کافه ریک می آیند” فرستاده شد. بعضی از آنها فیلمنامه را شناختند اما نه اکثر آنها. بسیاری از ایشان مدعی بودند که فیلمنامه برای ساخت یک فیلم مناسب “باندازه کافی خوب نیست”.

حاشیه های فیلم:

– شرکت سازنده ی فیلم ابتدا «رونالد ریگان»، بازیگری که بعد ها رییس جمهور آمریکا شد، را به عنوان کاندید بازی در نقش ریک معرفی کرد. اما بعد ها مشخص شد که این کار تنها سیاست شرکت برای نگه داشتن نام ریگان در اخبار روز بوده است.

– متحدین حقیقتا در تاریخ ۸ نوامبر ۱۹۴۲ به کازابلانکا حمله کردند. با این اتفاق که قبل از اکران فیلم روی داد، سازندگان به این فکر افتادند که با ایجاد تغییراتی در فیلم، جنگ را هم به عنوان یک داستان جانبی در فیلم بگنجانند. اما رییس شرکت برادران وارنر با این موضوع موافقت نکرد، زیرا به عقیده ی او موضوعِ این حمله نیاز به فیلمی جداگانه داشت و نمی شد آنرا به عنوان یک داستان جانبی در فیلم گنجاند.

– این فیلم در تاریخ ۲۶ نوامبر ۱۹۴۲ تنها در نیویورک به اکران در آمد و تا ژانویه ی آینده در لس آنجلس روی پرده نرفت. به همین دلیل کازابلانکا در کنار دیگر فیلم های ساخته ی سال ۱۹۴۳، در مراسم اسکار ۱۹۴۴ شرکت کرد و با فیلم های سال ۴۳ به رقابت پرداخت.

– «میشل مورگان» برای ایفای نقش ایلزا درخواست ۵۵۰۰۰ دلار کرد، اما تهیه کنندگان به توجه به اینکه اینگرید برگمن همین کار را در ازای ۲۵۰۰۰ دلار انجام می داد، درخواست مورگان را رد کردند.

– تهیه کننده ی این فیلم، هال والیس، ابتدا قصد داشت شخصیت «سم» را یک شخصیت مونث ارائه کند.

– «دولی ویلسون»، ایفاگر نقش «سم»، در اصل طبل نوازی است که توانایی نواختن پیانو را ندارد و در صحنه های فیلم تنها تظاهر به پیانو زدن می کند. از آنجایی که صدا و تصویر در این فیلم باید به طور همزمان ضبط می شدند، پیانیستی با نام «الیوت کارپنتر» از پشت پرده موسیقی رو می نواخت. محل قرار گیری وی به گونه ای بود که دولی ویلسون بتواند او را ببیند و حرکات دست او را تکرار کند.

سینما سینمای جهان نقد فیلم هنر  همفری بوگارت نقد فیلم اینگرید برگمن

– لهجه ی مجاری غلیظ کارگردان، مایکل کورتیز، گاهی باعث بروز مشکلاتی جالب در صحنه میشد.

-کونراد ویت، بازیگر نقش فرمانده ی گشتاپو، استراسر، خود از مخالفان سرسخت نازی ها در آلمان بود و وقتی از پیروزی حزب نازی در انتخابات، و مامور شدن تعدادی از ماموران جوخه ی مرگ برای قتل او خبر دار شد، از آلمان فرار کرد.

– همسر همفری بوگارت او را به داشتن رابطه ی پنهانی با اینگرید برگمن متهم می کرد، به طوری که گاهی ناگهان وارد اتاق لباس همفری بوگارت می شد و باعث خشمگین شدن بوگارت در صحنه ی فیلمبرداری می شد. درحالی که، با وجود هماهنگی غیرقابل انکار بوگارت و برگمن در صحنه، این دو در خارج از صحنه به ندرت با هم صحبت می کردند.

– برای بهره بردن از حداکثرسود در خارج از آمریکا، تصمیم گرفته شده که علاوه بر نازی ها، تمام شخصیت های منفی از کشورهای دشمن باشند. به همین دلیل اوگارت، فراری، و جیب قاپ ایتالیایی هستند.

– در دهه ی ۸۰ میلادی، فیلمنامه ی این فیلم به نام اولیه اش یعنی «همه به سراغ ریک می آیند» و فقط تغییر نام شخصیت «سم» به اسم «دولی ویلسون» برای ۲۱۷ شرکت و استودیوی فیلمسازی فرستاده شد. تنها ۸۵ آژانس آن فیلمنامه را خواندند، که از این بین ۳۸ نفر بلافاصاله آن را رد کردند، تنها ۳۳ آژانس نمای کلی آن را شناختند(هر چند فقط هشت آژانس آن را به اسم اصلی آن، کازابلانکا، شناختند). فقط سه آژانس آن را از نظر تجاری مناسب دانستند و یک آژانس هم پیشنهاد کرد که آن فیلمنامه را تبدیل به یک رمان کنند!

-هنگامی که فیلم برنده ی جایزه ی اسکار بهترین فیلم شد، به جای تهیه کننده ی اصلی فیلم، هال والیس، ابتدا جک وارنر برای دریافت جایزه روی سن آمد، این موضوع باعث رنجش والیس شد و او هیچگاه وارنر را برای این کار نبخشید. والیس که در آن زمان به عنوان یکی موفقترین های شرکت برادران وارنر شناخته می شد، اندکی بعد ازاین شرکت خارج شد.

– این فیلم در لس آنجلس همزمان با کنفرانس کازابلانکا بین فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل برگزار شد. هنگامی که رییس جمهور آمریکا، فرانکلین رووزولت از ملاقات با چرچیل در کازابلانکا بازگشت، درخواست کرد که این فیلم در کاخ سفید نمایش داده شود. «کازا- بلانکا» در زبان اسپانیایی به معنای «کاخ سفید» است.

– تنها سه نفر از بازیگران این فیلم متولد آمریکا بودند: همفری بوگارت، دولی ویلسون و جوی پیج

برای تماشا و دانلود فیلم به صورت دوبله و رنگی به تلگرام سانیبا مراجعه نمایید .

منبع : www.naghdefarsi.com

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

5 × 1 =