فلسفههنر

هگل – سرگذشت فلسفه

هگل همه چیز جهان و تاریخ جهان را تطور چیزی غیرمادی و فرایندی تاریخی می‌دانست که در خودآگاهی فراهم آمده و از فلسفه‌ی او به اوج خودش می‌رسید.

گئورک ویلهم فردریش هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱) در اشتوتگارت به دنیا آمد. یکی از همشاگردی‌هایش در دانشگاه توبینگن، شلینگ بود. بنابراین فلسفه‌ی هگل نیم نسل پس از فلسفه‌ی شلینگ آمد و بسیار تحت تاثیر آن بود. هگل در دوران زندگی‌اش به کارهای مختلفی پرداخت، از تدریس خصوصی گرفته تا سردبیری روزنامه و مدیریت مدرسه و سرانجام استادی دانشگاه، ابتدا در هایدلبرگ و سپس برلین. هگل بسیار پرکار بود و به هنگام مرگ در آلمان متفکر بسیار با نفوذی شده بود.

از جمله تاثیرگذارترین آثارش:
پدیدارشناسی ذهن -۱۸۰۶
علم منطق – ۱۸۱۲
فلسفه‌ی تاریخ – ۱۸۱۸
فلسفه حق – ۱۸۲۱

نخستین کتابی که هگل منتشر کرد درباره‌ی تفاوت فلسفه‌ی فیخته و فلسفه‌ی شلینگ بود و فلسفه‌ی خود او را نیز تا اندازه‌ای می‌توان ترکیبی از این دو دانست. هگل مانند شلینگ واقعیت را امر واحد و اندام‌وار و یک‌پارچه‌ای می‌شمرد که وضع ثابتی ندارد و مدام در حال تطور است و نیز هم‌چون شلینگ هدف غایی این رشد و تطور را رسیدن به خود‌شناسی و خود‌فهمی می‌انگاشت. ولیکن برخلاف شلینگ کل فرآیند را با طبیعت یکی نمی‌دانست. از دید او این همه عارض بر چیزی می‌شد که بیش‌تر اخلاقی بود تا مادی. از این حیث بیشتر به فیخته می‌مانست. به نظر هگل چنین نبود که ذهن یا روح از طبیعت بی‌جان برآمده باشد، بلکه آن‌ها را همان هستی اولیه می‌پنداشت و بنابراین موضوع و سوژه‌ی آن فرآیند تاریخی که واقعیت را تشکیل می‌دهد، می‌دانست.

تمامی این فرآیند تاریخیِ دگرگونی، عارض بر چیزی می‌شود که هگل به آلمانی آن را گایست (روح/ذهن) می‌خواند. معنای گایست چیزی بین روح و بدن است. معنای ضمنی آن ذهنی‌تر از واژه‌ی spirit [روح] و روحانی تر از واژه‌‌ی mind [ذهن] در زبان ما است. برای هگل گایست درون‌مایه‌ی واقعی وجود است. جوهر نهایی هستی است و کل فرآیند تاریخیِ سازنده‌ی واقعیت نشو‌ و نمای گایست در جهت خودآگاهی و خودشناسی است. وقتی به این مرحله برسیم، هر آن‌چه وجود دارد با نفس خود به نحوی موزون یکی خواهد بود.

هگل این یگانگی خودآگاه هر چیز را 《امر مطلق》 خواند. از آن‌جا که درون‌مایه‌ی اصلی آن‌چه را وجود دارد غیرمادی می‌پنداشت فلسفه‌اش به 《اصالت تصور مطلق》(Absolute Idealism) معروف شد. خود هگل این فلسفه را با ایمان به مسیحیت درهم می‌آمیخت. ولی برخی از پیروانش فلسفه‌ی او را همچون نوعی کیش وحدت وجود یا همه‌خدایی و دیگران آن را به عنوان نوعی مذهب بی‌خدا پذیرفتند. تندروترین آن‌ها، کارل مارکس، غالب اندیشه‌های هگل را گرفت ولی ادعا کرد که سوژه یا موضوعِ کل فرآیند تاریخی، اصلاً چیزی ذهنی یا روحی نیست بلکه مادی است.

بینش محوری هگل بسیار شبیه بینش هراکلیتوس بود. او همه چیز را فرآورده‌ی رشد و تحول می‌دید. آن‌چه وجود دارد نتیجه‌ی یک فرآیند است و بنابراین به عقیده‌ی او هر حیطه‌ی گسترده‌ی واقعیت را که در نظر بگیریم، در آن حیطه، ادراک یعنی ادراکِ فرآیندِ تحول و دگرگونی.
هگل در ادامه می‌گوید دگرگونی همیشه شکلی قابل‌فهم دارد. هیچ‌گاه بی‌حساب و کتاب و خودسرانه نیست. به باور او هر وضعیت بغرنج و پیچیده، عناصری متضاد و متعارض درون خود دارد که بی‌ثباتی به بار می‌آورند. به همین دلیل وضعیتی این چنین نمی‌تواند تا ابد دوام بیاورد.

تضادها باید سرانجام حل شوند که این خود وضعیت جدیدی پدید می‌آورد، وضعیتی که البته حاوی تضادهای جدیدی است. این به نظر هگل دلیل منطقیِ دگرگونی است و او برای شرح آن اصطلاحاتی ساخت:کل این فرآیند را فرآیند دیالکتیکی یا فقط دیالکتیک خواند و سه مرحله‌ی اصلی برای آن برشمرد.

مرحله‌ی نخست: حالت ابتدایی امور، هر چه که هست، 《تز》[برنهاده یا وضع] است. واکنشی را که این وضع همواره برمی‌انگیزد، یعنی نیروهای متقابل عناصر متضاد را 《آنتی‌تز》[برابر نهاده یا وضع مقابل] نامید.
مقابله و تعارض بین این‌ دو وضع مالاً به وضعیت جدیدی می‌انجامد که عناصری از هر دو را دور می‌ریزد اما عناصری از هر دو را نیز نگه می‌دارد و این را هگل 《سنتز》[با هم نهاده یا وضع مجامع] می‌خواند.

ولی از آن‌جا که 《سنتز 》 هم وضعیت جدیدی است خود تضادها و تعارضات جدیدی در بر دارد. بنابراین سرآغاز سه‌گانه‌ی تازه‌ای از تز و آنتی‌تز می‌شود. بدین‌ترتیب دگرگونی یکپارچه و یکدست بافته می‌شود و پیوسته دگرگونی‌های تازه‌ای از خود بیرون می‌دهد. به گفته‌ی هگل، این است علت آن که هیچ چیز یکسان نمی‌ماند. برای همین است که همه چیز، اندیشه‌ها، دین، هنرها، علوم، اقتصاد، نهادها و خود جامعه مدام در تغییر است و برای همین است که در هر مورد الگوی دگرگونی دیالکتیکی است.
پس از هگل دیالکتیک را اغلب قانون تحول می‌خوانند.

دگرگونی نتیجه‌ی عمل نیروهای تاریخی است، از این رو فرد درگیر در تاریخ در واقع قدرتی ندارد که به تاریخ جهت بدهد. تاریخ فرد را با خود می‌برد. حتی در اموری که به خلاقیت فردی مربوط می‌شود روح زمانه ( که هگل آن را زایت گایست خواند. زایت در آلمانی به معنای زمان است . ) شخص را فرا می‌گیرد. اگر نابغه‌ی بزرگی در سال ۲۰۰۰ بکوشد مثل شکسپیر نمایش‌نامه بنویسد یا مانند بتهوون سمفونی بسازد، هر قدر هم درخشان و بااستعداد باشد؛ کار او نااصیل، تقلید و اقتباس خواهد بود. به سخن دیگر از تاریخ بیرون نمی‌توان پرید، فرآیند دیالکتیکی گریبان‌گیر همه است.

هر فرآیند تکاملی را که در نظر بگیریم تنها چیزی که ممکن است به این الگوی دگرگونی پایان دهد و در نتیجه فرد را رهایی بخشد، پدید آمدن وضعیتی عاری از تضاد است. اگر دیگر تضادی در میان نباشد دگرگونی تازه‌ای هم روی نمی‌دهد. اگر صحبت رشد تاریخی ِکلیِ جامعه در میان باشد، این حالت هنگامی به وجود می‌آید که نوعی جامعه‌ی عاری از تضاد تحقق پذیرد. آن‌گاه به وضعیت آرمانیِ امور رسیده‌ایم و دگرگونی دیگر نه ضروری است نه دلپسند. هگل این وضعیت را جامعه‌ی یکپارچه‌ای می‌داند که فرد در آن جزیی از کل است که هماهنگ با آن عمل می‌کند و برای مصالح کلیتی بسیار بزرگ‌تر از خود، با کمال میل کمر خدمت بسته است.

به اعتقاد او یک چنین جامعه‌ای بر روی هم از ارزش‌های فردگراییِ لیبرال فراتر می‌رود. ولی اگر مقصود ما رشد اندیشه‌ها باشد، به وضعیت عاری از تضاد هنگامی می‌رسیم که گایست خود را واقعیت نهایی بشمارد و بفهمد که آن‌چه را تاکنون بیگانه با خود می‌پنداشته در واقع جزیی از خودش و نه در تضاد با خودش است. ولی تا این وضعیت تحقق یابد، گایست هم‌چنان بیگانه با خود می‌ماند. فرد هم‌چنان گرفتار تعارض خواهد بود. خود را نخواهد شناخت و احساس آزادی نخواهد کرد. این حالت بیگانگی برای دگرگونیِ دیالکتیکی نیروی محرک بیشتری فراهم می‌آورد.

اگر بپرسید :《 در چه برهه‌ای از تاریخِ واقعیِ اندیشه‌ها، گایست به این درک که خودش واقعیت نهایی است می‌رسد؟ 》 پاسخ فقط می‌تواند این باشد : 《 با فلسفه‌ی هگل》. هگل در میان فلاسفه‌ی بزرگ، یگانه فیلسوفی است که نه تنها فکر می‌کند کلید فهم واقعیت را در اختیار همه‌ی ما می‌گذارد – این فکر را بسیاری از فلاسفه‌ی دیگر دیگر هم می‌کردند – بلکه به علاوه خود را اوج فرآیند تاریخی جهان، مظهر اهداف واقعیت در باب فهم و تجسم کامل روشن‌بینی ما، می‌داند.

اگر تفکر هگل را در سطح سیاسی و اجتماعی بررسی کنیم و بپرسیم 《در چه نقطه‌ای رشد جامعه و وضعیت عاری از تضاد تحقق می‌پذیرد؟》 پاسخ به این روشنی نیست. خودش ظاهراً فکر می‌کرد که این وضعیت در پادشاهیِ مشروطه‌ی پروس در زمان او تحقق عینی یافته است. سرسپردگان آن دولت این وجهه‌ی تفکر او را چسبیدند و آن را مبنای فلسفی نوعی دولت‌پرستی مشخص در آلمان قرار دادند که تاریخ دامنه‌داری در پی داشت. این افراد را مدتی هگلی‌های راست‌گرا می‌خواندند و هگل از طریق آن‌ها به مرور فیلسوف پایه‌گذار ناسیونالیسم دست‌راستی آلمان شناخته شد که در هیتلر به اوج رسید.

اما گروه دیگری از پیروان هگل، که هگلی‌های چپ‌گرا خوانده می‌شدند، پروسِ ۱۸۳۰ را به وضوح دولت آرمانی نمی‌دیدند. به باور این‌ها دگرگونی‌های شدید، یا انقلابی، لازم است تا جامعه‌ی آرمانی تحقق پذیرد. مهم‌ترین هگلی چپ‌گرا کارل‌مارکس بود. شکاف موجود بین هگلی‌های راست و چپ‌گرا بسیاری را به شگفتی انداخته که یک فیلسوف، یعنی هگل، پدربزرگِ فکریِ هم نازیسم و هم کمونیسم بوده است.

پاره‌ای افکار هگل پس از او نقش مهمی در تفکر غربی ایفا کرده است. یکی این‌که واقعیت فرآیندی تاریخی است و بنابراین برای فهم آن باید دید چگونه آن چیزی شد که حال هست و چگونه درست در همین لحظه، دارد چیز دیگری می‌شود. به سخن دیگر، واقعیت را فقط برحسب تبیین تاریخی می‌توان فهمید.

هر چند الان عجیب و باورنکردنی به نظر می‌آید اما واقعیت این است که این بُعد تاریخی در فلسفه‌ی دوران پیشین غایب بود. قبل از هگل فلاسفه واقعیت را وضعیتی بغرنج ولی در عین حال معین می‌شمردند که وظیفه داشتند به تبیین آن بپردازند. اما پس از هگل، هوشیاری تاریخی در نگاه ما به تقریباً همه چیز راه یافته است. دو چهره پس از او پیدا شدند که مقدر بود بانفوذترین اندیشمندان قرن نوزدهم شوند، مارکس و داروین و هر دو مفهومِ رشدِ مداومِ وقفه‌ناپذیر را محور تفکر خود ساختند. مارکس آن را مستقیماً از هگل گرفت. اندیشه‌ی دیگری که هگل عنوان کرد این بود که تاریخ جهان ساختاری عقلی دارد و کلید فهم این ساختار، قانون دگرگونی، به عبارت دیگر دیالکتیک، است. این را نیز مارکس از او گرفت.

اندیشه‌ی سوم هگل که بسیار پرنفوذ بوده مساله از خود بیگانگی است. در این مورد نکته‌ی مهم آن است که انسان، در جریانِ ساختن تمدن خود، اقسام نهادها، قواعد و افکار را به وجود می‌آورد که این‌ها با وجودی که ابداع خود اویند، او را مقید می‌کنند و برای او بیگانه می‌شوند. انسان حتی ممکن است آن‌ها را نفهمد. برای نمونه، وقتی پای مذهب در میان است، بسیاری از مردمان صفاتی را که برای خود آرزومندند به خدا نسبت می‌دهند و او را ذات کامل، عالم مطلق، قادر مطلق می‌بینند و خود را برعکس موجودی پست، نادان و ناتوان، آدم بی‌نوایی که این کار را می‌کند، نمی‌فهمد که این‌ها دست کم تا حدی صفات و خصوصیاتی انسانی است که او به وجودی جز خود نسبت می‌دهد.

او خدا را کاملا متفاوت از خود، در واقع در نقطه‌ی مقابل خود می‌بیند حال آن که او و خدا در حقیقت دارای هستیِ معنوی واحدی‌اند. فویرباخ، یکی از پیروان هگل، خدا و خدایان را صرفاً آفریده‌ی انسان می‌دانست و معتقد بود که می‌باید همین تلقی را هم از آن‌ها داشت. اندیشه‌ی فویرباخ در قرن نوزدهم نفوذ فراوانی یافت.

حقیقت مطلب را نمی‌توان از گزاره‌های کلی به دست آورد و بنابراین داشتن نظام‌های مجرد فلسفی کاملاً نادرست است. کیرگگور قبول داشت که هگل متفکر عمده‌ی عصر بوده است ولی او را دارای خطا می‌دید. کارل مارکس جوان از سوی دیگر هگلی چپ‌گرایی بود که عنصر فلسفی مارکسیسم را مستقیماً از اندیشه‌های هگل گرفت. اصطلاحات هگل را هم پیوسته حفظ کرد. برتراند راسل و جی ای مور با این فلسفه بار آمدند ولی هر دو بعدها بر ضد آن شوریدند. همین واکنش شدید بود که سنت تحلیلی را بنا نهاد و بر فلسفه‌ی انگلیسی زبان قرن بیستم مسلط شد. بسط و تکوین این چهار برداشت کلی فلسفی یعنی هگلیسم، مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم و فلسفه‌ی تحلیلی، بخش اعظم تاریخ فلسفه را از زمان هگل تا به امروز تشکیل می‌دهد.

هگل به طور کلی جالب‌ترین نیای اندیشه‌ی سیاسیِ جدیِ ضد لیبرال در جهان نوین را دارد. او اصرار می‌ورزد برداشت‌های فردگرایانه از آزادی، نامحدود و سطحی است و می‌گوید تا فرد در کالبد جامعه جذب نشود به تحقق ذات خود دست نمی‌یابد، زیرا مادام که فرد خودمحور بماند، این امر انجام نمی‌پذیرد.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × دو =

بستن