فلسفههنر

نیچه – سرگذشت فلسفه – وجدان واژه‌ای است که بزدلان به کار می‌برند

فردریش نیچه (۱۸۴۴-۱۹۰۰) روحانی‌زاده بود و تبارش سلسله‌ای از روحانیون پروتستان بودند. پدر و هر دو پدربزرگش کشیش لوتری بودند. نیچه‌ی جوان آنچنان در درس‌هایش درخشید که در بیست و پنج سالگی به کرسی استادی کامل دانشگاه منصوب شد؛ چیزی که ظاهراً بی‌سابقه بود. با این حال وی هیچ‌گاه رسماً به تحصیل فلسفه نپرداخت و مطالعه‌ی آثار شوپنهاور بود که نیچه را فیلسوف کرد. وی به تقلید از شوپنهاور شغل دانشگاهی‌اش را هم ترک گفت و در تنهایی و سادگی زیست و بیشتر عمرش در ایتالیا و سوئیس به سرگردانی گذشت. در طول شانزده سال کم و بیش در گمنامی نوشت و نوشت.

بعضی کتاب‌هایش که اینک شهرت بیشتری دارند عبارتند از

زایش تراژدی- ۱۸۷۲
انسانی، زیاده انسانی – ۱۸۷۸
سپیده‌دم – ۱۸۸۱
فراسوی نیک و بد – ۱۸۸۶
دانش طربناک – ۱۸۸۷
تبارشناسی اخلاق – ۱۸۸۷
چنین گفت زرتشت – ۱۸۹۱.

نیچه در جوانی علاوه بر پیروی از شوپنهاور عمیقاً تحت تاثیر سحرآسای واگنر آهنگ‌ساز قرار گرفت. با آن که واگنر از نظر سن و سال جای پدر او بود، این دو دوست صمیمی یکدیگر شدند. به هر رو نیچه سرانجام استقلال رای پیدا کرد و بر ضد واگنر و شوپنهاور شورید و در حقیقت در دو اثر خود، قضیه‌ی واگنر (۱۸۸۸) و نیچه علیه واگنر (۱۸۹۵)، به مجادله‌ای قلمی دست زد که معروف شده است. متاسفانه در حدود چهل و پنج سالگی به نوعی بیماری روانی گرفتار آمد، سفیلیس شدید عارض او شده بود. نیچه تا سال ۱۹۰۰ که جان سپرد دچار جنون لاعلاج بود؛ بدین جهت با وجود آن که در دهه‌ی ۱۸۹۰ شهرت بین‌المللی پیدا کرده بود، اما خودش از این امر بی‌خبر بود.

نیچه مانند شوپنهاور بر این باور بود که خدایی وجود ندارد، ما دارای روح سرمدی نیستیم. ضمناً می‌گفت که حیات دنیا بی‌معناست و چیزی نیست جز رنج و تقّلا و نیرویی نامعقول که می‌توان خواستش خواند آن را به پیش می‌راند. ولی نظر شوپنهاور را نمی‌پذیرفت که این جهان فقط بخشی و آن هم بخشی بی‌اهمیت، از کل واقعیت را تشکیل می‌دهد.

از دید او این جهان کل واقعیت است. از همه مهم‌تر نیچه این نتیجه‌گیری شوپنهاور را قبول نداشت که ما باید با بیزاری از این جهان روی برتابیم، دست رد به سینه‌ی آن زنیم و خود را از آن کنار کشیم؛ بلکه برعکس معتقد بود که ما باید سرشار زندگی کنیم و هر چه بتوانیم شیره‌ی حیات را بکشیم. پرسش محوری فلسفه‌ی نیچه این است که در جهانی بی‌خدا و بی‌معنا چگونه می‌توان این کار را به بهترین وجه انجام داد.

فلسفه هنر  فلسفه

ابتدا نیچه به دلبستگی ما به اخلاقیات و ارزش‌های موجود می‌تازد. می‌گوید این‌ها بیش‌تر از یونان قدیم و یا سنت یهودی-مسیحی، یعنی از جوامعی می‌آید که به کل بی‌شباهت به جوامع امروزی است و از مذاهب نشات می‌گیرد که اگر نگوییم بیش‌تر ما، دست‌کم بسیاری از ما به آن‌ها باور نداریم. این را وضعی غیرقابل دفاع می‌خواند و می‌افزاید ما نمی‌توانیم زندگی خود را بر پایه‌ی نظام‌هایی ارزشی‌ استوار کنیم که قبولشان نداریم. چنین امری زندگانی ما و خود ما را قلابی و دروغین می‌سازد. ما برای تایید باورهای خود باید مبنایی بیابیم که به راستی به آن باور داریم وگرنه باید دست از این ارزش‌ها بشوییم و ارزش‌هایی را پیدا کنیم که آن‌ها را از ته دل قبول داریم.

گام بعدی نیچه حمله به ارزش‌های موجود ماست و تاکید بر این‌که نباید به هیچ وجه برای حفظ آن‌ها اشتیاقی به خرج داد. می‌گوید چیزی که بشر را قادر ساخت از حالت حیوانی درآید و تمدن و فرهنگ را پدید آورد، حذف بی‌وقفه‌ی ضعیفان به دست نیرومندان، نالایق‌ها به دست لایق‌ها، احمقان به دست زیرکان بوده است. در سایه‌ی این فرآیندها که طی قرن‌های بی‌شمار روی داد چیزهایی هستی یافت که ما این همه در زندگی خود به آن‌ها ارج می‌نهیم.

ولی در این هنگام سروکله‌ی به اصطلاح اخلاقیون، کسانی چون سقراط و عیسی، پیدا شد که گفتند همه‌ی این ارزش‌ها نادرست است و باید قوانینی باشد که ضعفا را در برابر اقویا حفظ کند و عدالت، نه قدرت؛ باید فرمان براند و مستضعفان‌اند که زمین را ارث می‌برند، نه شجاعان و مبتکران.

آن‌گاه فرآیندهایی که انسان را برتر از حیوان ساخته بود و تمدن را آفریده بود واژگونه شد. رهبران طبیعی -جسوران، دلیران و نوآوران- تخته‌بند نظام‌های ارزشی شدند که آن‌ها را هم‌تراز می‌کرد با انبوه عوام میان‌مایه. خصوصیات معمول و مرسوم بردگان -عمری خدمتگزاری به دیگران، کفّ نفس، ایثار – را فضیلت نام نهادند. در نتیجه حتی افراد هوشمند هم – به قول نیچه 《بی‌خویشتن》 شدند. این‌ها همه به نام اخلاق صورت گرفت. اما به نظر نیچه این‌ها همه بدترین نوع ممکن انحطاط است، انکار هر آن چیزی است که فرهنگ و تمدن را پدید آورده بود.

اگر این روند ادامه یابد، باید فاتحه‌ی تمام چیزهای ارزشمند این جهان را خواند. پس به این اخلاقیات بردگان به هر قیمت شده باید پایان داد.ولی این‌ها را که نفی کردیم، چگونه موازین اخلاقی و ارزش‌های جایگزین اصیل‌تری پیدا کنیم که به طور قابل اعتمادی راهنمای زندگی ما باشد؟

نیچه می‌گوید از آن‌جا که خدایی نیست و جهانی سوای این جهان وجود ندارد، اخلاق، اصول اخلاقی و ارزش‌ها نمی‌توانند استعلایی باشند: نمی‌توانند از جایی خارج از این جهان به ما رسیده باشند. چون جای 《دیگری》وجود ندارد. پس ناگزیر دستاورد بشرند. اخلاق بردگان که ما بر مبنای آن خود را خوار می‌داریم از منشایی آسمانی به ما نازل نشده است. خود جماعت برده، گله‌ی مردم، عوام کالانعام و دیگران که این نظام‌ها به نفع آن‌ها کار می‌کند، این‌ها را به ما قالب کرده‌اند و البته به سادگی می‌توان فهمید که این افراد چرا می‌خواهند آن‌ها را به ما قبولاند.

فلسفه هنر  فلسفه

به محض آن‌که فهمیدیم انسان آفریننده‌ی ارزش‌های خویش است، پس آزادیم هر ارزشی را که بیش‌تر به مصلحت ماست برگزینیم. این‌ها مسلماً همان ارزش‌هایی است که ما را از قلمرو حیوانی بیرون ‌آورد و تمدن را آفرید: یعنی حذف فرودستان به دست زبردستان در تمام شئون حیات. افراد مبتکر، شجاع، خلاق، جسور، پرشهامت، دلیر و کنجکاو، یعنی انواع گونه‌گون رهبران طبیعت باید آزاد باشند، اخلاقیات بردگی دست ‌و پایشان را نبندد. آزاد باشند، سرشار زندگی کنند و قابلیت‌های خود را به فعلیت برسانند. نیچه تلاش آن‌ها را در این راستا 《خواست قدرت》خواند و غرضش نه تنها در سیاست و کشورگشایی بلکه در فعالیت‌های فرهنگی نیز بود.

انسانی که بدین‌سان حداکثر قابلیت‌هایش را پرورش می‌دهد نوعی انسان برتر می‌شود و نیچه به همین سبب اصطلاح 《 اَبَر مرد یا اَبَرانسان 》 را درست کرد، که حالا وارد بیش‌تر زبان‌های اروپایی شده است. منظور نیچه از 《اَبَر مرد》تنها امثال ناپلئون نبود، بلکه 《اَبَر مرد》او شامل کسانی مثل لوتر، گوته و حتی سقراط هم می‌شد؛ هر چند نیچه شدیداً با کاری که سقراط کرد مخالف بود، اما به هر حال سقراط برنامه‌ای را که برای زندگی‌اش داشت را با قدرت و شجاعت شخصی به اجرا درآورد.

پذیرش این ارزش‌ها سود دوگانه دارد:

نخست: به قوه‌ی خلاق نژاد بشر آزادی کامل داده می‌شود، به نحوی که در هر عرصه‌ی حیات به برترین اهداف دست یافتنی می‌رسد و تمدن به سریع‌ترین صورت ممکن رشد می‌کند و این آشکارا به سود همه‌ی بشریت است.

دوم: افراد واقعاً با استعداد می‌توانند حیات سرشار داشته باشند و به جای ناکامی از شادکامی شخصی برخوردار شوند.

مقصود نیچه از شادکامی نه تنها بهره‌مندی از لذت‌های زودگذر بلکه خودشکوفایی، یعنی به فعلیت رساندن قابلیت‌های خود نیز بود.
به گفته‌ی نیچه ما باید ارزش‌های محوری را پاس داریم که بر زندگی تاکید می‌کند. هر یک از ما باید به تمام و کمال خودِ خود باشد، به تمام و کمال زندگی کند، به زندگی آری بگوید و در حد توانش از زندگی بهره‌ جوید. یکی از واژه‌هایی که نیچه اغلب به کار می‌برد 《جرأت》است.

《جرات کن و آن‌چه هستی شو》 شاید این گفته اولین فرمان او باشد. او این شیوه‌ را شیوه‌ی رفتار طبیعی همه‌ی مخلوقات زنده در طبیعت می‌داند. البته این موجب کشمکش ما با یکدیگر می‌شود ولی خُب، چه مانعی دارد؟ اشخاص متهور و حادثه‌جو از تعارض و کشمکش به هیجان می‌آیند، از آن لذت می‌برند، تعارض سبب می‌شود همه‌ی توانایی‌شان را به صحنه بیاورند و این حالت علاوه بر آن‌که لذت‌بخش است بر قابلیت‌‌های آن‌ها نیز می‌افزاید.

بدیهی است که ضعیفان به زیر کشیده می‌شوند ولی این را باید خوشامد گفت. سعی در از میان بردن کشمکش و رنج و شکست، درست مانند آن است که بخواهیم هوای بد را از میان ببریم که نه قابل فهم است و نه فایده دارد.

نیچه همه‌ی ارزش‌های دیگر را با همین ملاکِ تاکید بر حیات می‌سنجد. 《نیک》آن است که بی‌واسطه یا باواسطه بر حیات تاکید ورزد. حتی 《حقیقت》آن است که جانب حیات را نگه دارد و ضد حیات نباشد.

خرده‌گیری ممکن است از نیچه بپرسد : 《فایده‌ی این حرف‌ها چیست؟ تو می‌گویی حیاتی و جهانی جز همین حیات و جهان نیست. پس چه اهمیت دارد که آدم چه کند؟ حتی پیروزمندانه‌ترین و شکوفاترین زندگی‌ها نیز به زودی به مرگ می‌انجامد و از وجود افرادی که صاحب آن نوع زندگی بودند اثری برجا نمی‌ماند و همه چیز در پایان به دست فراموشی سپرده می‌شود. هر چیز به قعر نابودی جاودانی می‌رود. پس این حرف‌ها چه معنا دارد؟》

نیچه دو پاسخ به این پرسش می‌دهد. اول آن‌که رهنمود او برای حیاتی است که براساس ضوابط خودش شکوفاست. بنابراین به خاطر خودش ارزش زیستن دارد. چنین حیاتی طالب آن نیست که مفهوم یا دلالت خود را از بیرون از خود به دست آورد و بنا نیست برحسب چیز دیگری فهمیده شود. از این بابت می‌توان گفت هم‌چون یک کار هنری است. این واقعیت موجب شده که خود نیچه و نیز دیگران بگویند وی دارای درکی زیباشناسانه از زندگی است. اصطلاحی نابه‌جا که می‌تواند بسیار گمراه‌کننده باشد، چون در تلقی نیچه از زندگی هیچ چیز زیباشناسانه‌ای به چشم نمی‌خورد.

دومین پاسخ او این است که هیچ چیز به قعر نابودی ابدی فرو نمی‌رود، بلکه تا ابد از نو باز می‌گردد:

خط سیر زمان در دوایر وسیع کیهانی است، به گونه‌ای که آن‌چه پیش از این روی می‌دهد و دوباره در فاصله‌ی زمانی عظیمی پس از آن باز می‌آید. زیستن با تمام وجود به منزله‌ی زیستن ابدی است و باز آمدن ابدی زمان در جهانی متناهی و محدود تا آن‌جا که امکان‌پذیر است ما را به حیات ابدی نزدیک می‌کند.

در ارزیابی فلسفه‌ی نیچه باید میان چالشی که برابر ما می‌نهد و پاسخ خود نیچه به آن چالش تمایز قائل شد. بسیاری افراد این چالش را معقول و بی‌اندازه نیرومند دانسته‌اند ولی پاسخ خود نیچه را به آن نپدیرفته‌اند. چالش این است که دیگر به عقاید مذهبی سنتی باور نداریم آیا جایز است هم‌چنان به اصول اخلاقی و ارزش‌هایی بچسبیم که توجیه‌شان منوط به این عقاید است. اگر این کار را کردیم موضع ما سراپا قلابی و نادرست نیست؟

به گفته‌ی نیچه ما وظیفه داریم ارزش‌هایمان را دوباره ارزشیابی کنیم‌. به سخن دیگر باید برپایه‌ی باورهای واقعی و اصیل‌مان در مورد صدر تا ذیل تمامی موازین اخلاقی و ارزش‌هایمان از نو و به شکل ریشه‌ای دست به یک ارزشیابی بزنیم. این چالشی وحشت‌انگیز و در جهانی که هر روز غیرمذهبی‌تر می‌شود امری فوری و ضروری است.

از روزی که نیچه این چالش را در برابر ما نهاد این بزرگ‌ترین چالش اخلاقیِ ؛نه تنهاغرب؛ بلکه هرجایی شد که مردمش ایمان مذهبی خود را از دست داده‌اند. همین موضوع بود که دستورالعمل فلسفه‌های اگزیستانسیالیستی قرن بیستم را تعیین کرد و هنوز هم در اذهان کسانی که به مساله توجه جدی کرده‌اند بی‌جواب مانده است. در واقع بسیاری عقیده دارند که امروزه این مساله مهم‌‌ترین مساله فلسفی است که با آن روبرو هستیم و تنها به این علت هم شده نیچه در راس یا نزدیک به راس فلاسفه‌ای قرار می‌گیرد که ما باید با آن‌ها کنار بیاییم.

این مقام نیچه برای عقاید ایجابی او نیست و یا برای آموزه‌هایی نیست که وقتی می‌خواهد به چالش خود پاسخ دهد پیش می‌آورد. مع‌الوصف این عقاید و آموزه‌ها در مدتی حدود نیم قرن نفوذی شایان ملاحظه داشت.

موسولینی، بنیان‌گذار فاشیسم، مرتب آثار نیچه را می‌خواند. هیتلر در دیدار تاریخی‌شان در گردنه‌ی برنر در ۱۹۳۸، مجموعه‌ای از کارهای نیچه را به او هدیه داد. خود نازی‌ها در تبلیغاتشان به کرات از کلمات و عبارات نیچه، نظیر 《اَبَرمرد》و《خواست قدرت》بهره گرفتند. صدای او را رفته رفته هم فاشیست‌ها و هم مخالفانشان، صدای گویای فلسفه‌ی فاشیسم خواندند. این امر موجب شد که چندین نسل بعدی هم که از فاشیسم نفرت داشتند ارزش راستین فلسفه‌ی او را در نیابند.

در اواخر قرن نوزدهم و اوایل بیستم نیچه تاثیری دامنه‌دار بر هنرمندان خلاق گذاشت. نمایش‌نامه‌نویسانی چون آگوست استریندبرگ و لوییجی پیراندلو که شهرتی بین‌المللی داشتند به طرز چشمگیری تحت تاثیر او قرار گرفتند. برنارد شا یکی از بهترین نمایش‌نامه‌هایش را مرد و اَبَر مرد (۱۹۰۵) نامید و درباره‌ی خود بعدها نوشت 《آوازه‌ی من ثمره‌ی تلاش پیگیرم برای واداشتن مردم به تجدیدنظر در اخلاقیاتشان است.

او با لحنی تحسین‌آمیز گفت تمام فلسفه‌ی نیچه در سه خط نمایشنامه‌ی شکسپیر خلاصه شده است:

《وجدان واژه‌ای است که بزدلان به کار می‌برند. ابتدا تعبیه شد تا اقویا را بهراساند. وجدان ما سلاح‌های نیرومند ماست و شمشیرها قانونمان.》

بزرگ‌ترین شاعر انگلیسی زبان آن زمان، ویلیام باتلریتس، پس از مطالعه‌ی آثار نیچه در کار شاعری راه دیگری پیش گرفت. در میان شاعران آلمانی راینر ماریا ریلکه و اشتفان گئورگه و در میان داستان‌نویسان توماس‌مان و هرمان هسه از نیچه تاثیر پذیرفتند. اما در میان نویسندگان فرانسویِ تحت تاثیر او به نام‌هایی چون آندره ژید، آندره مارلو، آلبرکامو و ژان پل سارتر بر‌می‌خوریم. بر این اساس می‌توان با اطمینان ادعا کرد که وی در میان فیلسوفان، بعد از مارکس (اگر بتوان مارکس را فیلسوف نامید) بر نویسندگان درجه یک اروپا بیش‌ترین تاثیر را گذاشت.

معمولا انتظار نمی‌رود که آهنگ‌سازان به فیلسوفان توجه داشته باشند ولی شگفت‌آور این که مالر، دلیوس و شونبرگ هر سه روی نوشته‌های نیچه آهنگ ساختند و ریشارد اشتراوس پوئم سنفونیکی برای ارکستر سرود با عنوان چنین گفت زرتشت (۱۸۹۶) که هنوز اغلب ضبط و اجرا می‌شود. بدین منوال نفوذ نیچه بر فرهنگ اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ژرف و پردامنه بود.

در آموزه‌های مثبت نیچه آن‌چه بسیار به دل می‌نشیند چیزی است که شاید بتوان قهرمانیِ خویشتندارانه خواند. این اندیشه که ما باید با دشوارترین و تلخ‌ترین حقایق مربوط به خودمان روبرو شویم و در این رویایی خم به ابرو نیاوریم، چشم در چشم آن‌ها بدوزیم و در پرتو این دانش به سر بریم و در اندیشه‌ی پاداشی نباشیم بلکه این نوع زیستن را به خاطر خود آن بخواهیم.

بسیاری افراد پاکدل که نداشتن ایمان دینی برایشان ضایعه‌ای بود از نیچه به خاطر راهی که نشان‌شان داده بود سپاس‌گزار بودند. چون و چرا نداشت که خودش در پیمودن این راه دلاوری به خرج داده بود. زیگموند فروید بنیانگذار روانکاوی درباره‌ی او گفت:

《وقتی جوان بودم او برایم معنای علو طبع بود، علو طبعی که خودم نتوانستم به آن دست یابم. 》

فروید هم‌چنین در زندگینامه‌اش گفته:

《او ژرف‌تر از هر کس که تاکنون زیسته یا احتمال دارد در آینده پا به عرصه‌ی هستی بگذارد خود را شناخته است.》

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 − نه =

بستن