ادبیاتادبیات ایرانادبیات معاصرپرویز ناتل خانلریهنر

عقاب منظومه ای از دکتر خانلری تقابل بزرگی و حقارت در قالب شعر

یکی از شعرهای بسیار زیبای معاصر ، منظومۀ عقاب از دکتر پرویز ناتل خانلری است.

عقاب وقتی پیر شد و احساس کرد مرگش نزدیک می شود، به فکر افتاد بلکه چاره¬ای بیندیشد و به آن زودی نمیرد. عمرِ چندانی نکرده بود. یک روز صبحِ زود از خواب برخاست و سوار بر باد از بالای کوه به سوی دشت روان شد. گله وقتی آمدنش را احساس کرد، ولوله ای در میانش افتاد و پراکنده شد، چوپان با نگرانی دنبالِ بَرّۀ نوزاد دوید، کبک به بوتۀ خاری پناه برد و دست به دامنِ آن شد، مار پیچید و به سوراخ گریخت، آهو یک لحظه ایستاد و وقتی فهمید چه خبر است با تمامِ قُوا پا به فرار گذاشت. اما شکارچی آن روز دنبالِ شکار نبود.

آن روز داشت سراغِ زاغی می رفت که در آن دشت لانه داشت. زاغِ زشت و پیری که سنگ ها از دستِ کودکان خورده بود. عقاب زاغ را بر سرِ شاخه ای دید و رفت کنارش نشست. گفت ای که از ما فراوان بدی های دیده ای، امروز کارم به تو افتاده است. مشکلی برایم پیش آمده. اگر آن را برایم حل کنی، هر چه بفرمایی می کنم. راغ گفت ما بندۀ شما هستیم. هر امری باشید در خدمتیم. اما در دلش گفت این ظالم چون الان کارش به من افتاده این طورخودش را زار و زبون نشان می دهد. اگر یکدفعه عصبانی شود، حسابم پاک است. بهتر است احتیاط کنم. این بود که پرید آنورتر نشست.

عقاب گفت من به آخرِ عمرم رسیده است. هرچند از زندگی سیر نشده ام، اما مرگم هر لحظه ممکن است به سراغم بیاید و من هم هیچ کاری از دستم بر نمی آید. چرا من با این بال های قوی، و با این شوکت و جاه، عمرم این قدر کوتاه است؟ اما تو با این ریختِ تو سری خورده ای که داری عمرت این قدر دراز است؟ تو ظاهراً صد بار از دستِ پدر بزرگِ من در رفته بودی. این را از پدرم شنیدم. پدرم وقتی داشت می مرد تو را که سرِ شاخه ای نشسته بودی به من نشان داد و گفت، این همان زاغِ پلیدی است که گفتم صد بار از دستِ پدرم در رفته بود. آن وقت بعد پدرم هم مرد. حالا خودم هم عمرم دارد تمام می شود، اما تو هنوز یک گُل از صد گُلت نشکفته است.بگو ببینم! رازِ این عمرِ درازِ شما در چیست؟

زاغ گفت، اگر می خواهی عمرت دراز شود باید حرف مرا گوش کنی. این را که می خواهم بگویم پدرم به من گفت. پدری که، بعد از سیصد سال زندگی، معدنِ دانش و اندرزی بود برای خودش. گفت این چیزها زیرِ سرِ این بادهایی است که می وزند. بادهایی که در نزدیکیِ سطحِ زمین می وزند ضرری برای تن و جان ندارند. اما هر چقدر از زمین دور شوی و بالاتر بروی ضررِ آنها بیشتر می شود. ما زاغ ها اگر زیاد عمر می کنیم، به خاطرِ این است که هیچ وقت آن بالاها نمی رویم. یکی به خاطرِ این است، یکی هم به خاطرِ این که از مُردار و لاشه تغذیه می کنیم. مُردار خواری عمر رادراز می کند.

آن وقت زاغ به عقاب می گوید من پشتِ این باغ در جایی آشیان دارم که سفرۀ پهناوری با خوردنی های رنگارنگ آنجا هست. و عقاب را می بَرَد آنجا. عقاب می بیند آن سفرۀ رنگارنگی که زاغ می گوید یک گندزار بدبوی است.زاغ نگاهی به سفرۀ خودش می کند و می گوید خوش آمدی. خدا را شکرکه از روی مهمانی چون شما خجل نیستم. بفرما. و خودش شروع می کند به خوردن از آن گندهای بد بوی و مُهَوِّع.

عقاب ، که عمری را در آسمان ها به سر برده بود، و در هوای پاکِ سپیده دم نفس کشیده بود، از سینۀ کبک و آهو و تذرو تغذیه کرده بود، آیا حالا می بایست حرفِ زاغ را گوش کند و از این گند ها بخورد؟ یادِ آسمان افتاد. یادِ زیبایی های سپیده دم و نفسِ خوش بوی بادش افتاد، یادِ آن پیروزی هایش افتاد وقتی از شکار بر می گشت. دید اینجایی که الان هست هیچ خبری از آن چیزها نیست.

دیده بگشود و به هر سو نگریست / دید گِردَش اثری زینها نیست. اینجا همه اش خواری ونفرت و بیزاری بود. آنچه بود از همه سو خواری بود / وحشت و نفرت و بیزاری بود. بال هایش را به هم زد و از جایش بلند شد. گفت مرا ببخش ای یار. خودت سال های سال اینجا بمان و کیف کن. این مُردار و این عمرِ درازبه دردِ خودت می خورَد. من لیاقتِ این مهمانی را ندارم. گند و مُردار ارزانیِ خودت باد. من همان می روم در آسمان بمیرم، تا این که اینجا بمانم و در این گندزار زندگی کنم. آن گاه در برابرِ چشم های شگفت زدۀ زاغ اوج گرفت، و آن قدر در آسمان بالا رفت که به صورتِ نقطه ای درآمد. بعد هم نا پدید شد.

منظومه عقاب

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار × 3 =

بستن