پندهای حکیمانهسبک زندگی

” حکایت شاه عباس صفوی و قلیان کشیدن درباریان ” و ” مرد عارف و غلام با ایمان “

دو حکایت آموزنده ” حکایت شاه عباس صفوی و قلیان کشیدن درباریان ” و ” مرد عارف و غلام با ایمان ” و در ادامه شعر زیبایی از شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ...

 

حکایت شاه عباس صفوی و قلیان کشیدن درباریان

نقل است؛ “شاه عباس صفوی” رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند.

میهمان­ها مشغول کشیدن قلیان شدند!

ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد،

اما رجال – از بیم ناراحتی‌ شاه عباس – پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند!

گویی در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند!

شاه عباس رو به آنها کرده و گفت:

«سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است »

همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:

« براستی تنباکویی بهتر از این نمی‌توان یافت»

شاه عباس به رئیس نگهبانان دربار – که پک‌های بسیار عمیقی به قلیان می­زد- گفت:

« تنباکویش چطور است؟ »

رئیس نگهبانان گفت:

«به سر اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر و مزه ندیده­ام!»

شاه عباس با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت:

” مرده شوی تان ببرد که بخاطر حفظ پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید”

 

پندهای حکیمانه سبک زندگی  هنر موفقیت سبک زندگی ادبیات
حکایت شاه عباس و در باریان و حکایت مرد عارف

حکایت مرد عارف و غلام با ایمان 

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است .

به او گفت چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟

جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

آن مرد عارف که از عرفای بزرگ ایران بود گفت:

از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم .

 

پندهای حکیمانه سبک زندگی  هنر موفقیت سبک زندگی ادبیات
حکایت شاه عباس و در باریان و حکایت مرد عارف

تن آدمی شریف است به جان آدمیت

نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت

حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد

که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی

که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد

همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوت

به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم

هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

#سعدی_شیرازی

 

سانیبا

همیشه جا , همه جا , برای همه 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست − نه =

بستن