روانشناسیسبک زندگی

تجربه نزدیک به مرگ Near Death Experience

تجربه نزدیک به مرگ پدیده‌ای است که در رشته‌های فراروان‌شناسی، روانشناسی، روانپزشکی و طب بیمارستانی ‏ مطالعه می‌شود.

چنین مواردی معمولاً بعد از اینکه فردی مرگش از لحاظ بالینی قطعی شده یا خیلی نزدیک به مرگ است گزارش شده‌است. از این رو آن را تجربه نزدیک به مرگ نامیدند. هر چند ممکن است این تجربیات به طور خوبه‌خودی و در مواقعی که رویداد تهدیدکننده زندگی رخ نمی‌دهد نیز روی دهد.

شامل احساسات مختلفی از جدا شدن از بدن گرفته تا احساس شناور شدن، وحشت زیاد، آرامش مطلق، امنیت، حرارت، تجربه از هم پاشیدگی کامل و رؤیت نور؛ که برخی افراد آن را خدا یا وجود روحانی تلقی می‌کنند.

بعضی افراد و فرهنگ‌ها تجربه نزدیک به مرگ را یک نگاه آنی روحانی و ماوراءالطبیعه به زندگی پس از مرگ می‌دانند و شاید همان مکاشفه در فرهنگ و ادبیات ایران باشد.

ویژگی‌های این تجربه نزدیک به مرگ

موارد مشترکِ بسیاری در میان گزارش‌ های تجربهٔ نزدیک به مرگ به چشم می‌خورد:
. احساس مردن
. تجربه خروج از بدن: حس شناورشدن در بالای بدن و دیدن فضای مجاور
. حس حرکت به طرف بالا از میان تونلی از نور یا راهروی دراز و باریک
. ملاقات با بستگانی که فوت کرده‌اند یا اشخاص روحانی
. مرور خاطرات دوران زندگی
. احساس بازگشت به بدن همراه با بی‌میلی

آقای محمد زمانی قلعه ، هموطن ایرانی که یکبار تجربه ی NDE داشته اند، یکی از کاملترین و عجیبترین انواع این تجربه را از سر گذرانده اند

همایش: تجربه نزدیک به مرگ دانشگاه تربیت معلم یزد دی ماه ۱۳۹۵

سخنران:محمد زمانی قلعه

ایشان ابتدا به چگونگی حادثه ی تصادف خود در ۲۶ سالگی و در سال ۱۳۵۵ در مشهد اشاره کردند که در ابتدا منجر به بیهوشی مطلق و سپس با تایید کتبی پزشک معالج دچار مرگ قطعی شده و با توجه به اینکه علایم حیاتی خود را از دست داده بود به اتاق افراد مرده در بیمارستان منتقل شدند و به مدت ۳۲ دقیقه جان خود را از دست داده و پس از تایید مرگ مغزی، مرگ قلبی و قطع واکنش مردمک چشمان آماده ی گواهی فوت ایشان صادر شده بود.

ایشان مشاهدات خود در عالم پس از مرگ تا زنده شدن مجدد خود را کاملا تشریح نمودند که گزیده ی سخنان ایشان چنین بود:

متن فوق که مربوط به دو سال پیش است در وبسایت جهانی nderef,org نیز ثبت و درج گردیده است.

روانشناسی سبک زندگی
تجربه نزدیک به مرگ

کلیاتی از تجربه ی آقای زمانی به صورت بسیار مختصر و چکیده شده :

من اکنون ۶۵ سال دارم. این اتفاق در سال ۱۳۵۵ برایم رخ داد و من در آن موقع ۲۶ سال داشتم. محل زندگی خانوادۀ ما شهر اصفهان بود ولی من در آن وقت به خاطر شغلم در شهر مشهد ساکن بودم. من صبح خیلی زود ساعت ۲ صبح از مشهد به سمت اصفهان به راه افتادم. جاده مشهد به اصفهان در آن روزها به خوبی اکنون نبود و یک بانده بود. در جائی از راه نزدیک به قوچان بودم که ناگهان متوجه شدم که یک جیپ لندرور از روبرو در باند من آمده و با سرعت به طرف من می آید. من سعی کردم که ماشین را به سمت راست کشیده و از برخورد با او اجتناب کنم، ولی موفقیت آمیز نبود و علی رقم تلاشم بالاخره با او تصادف کردم. ماشین من چند معلق خورد و از جاده که کمی مرتفع تر از اطراف بود به پایین افتاد. من جراحات زیادی دیدم. بعد از چند دقیقه یک اتوبوس که از آنجا رد می شد صحنه تصادف را دیده و ایستاد. من را بالاخره به بیمارستان کوچکی که در شهر قوچان بود بردند. در آنجا من با اتاق عمل برده شدم و دکترها و کادر بیمارستان مشغول کار روی بدن من شدند. بدن من شکستگی و جراحات عمیقی داشت و من درد بسیاری داشتم. وقتی روی تخت بودم افکار زیادی از ذهنم عبور می کرد. نگران این بودم که حالا ممکن است سمت من را به کس دیگری بدهند. به این فکر کردم که ای کاش نصیحت یکی از دوستانم که من را به انتخاب این شغل تشویق کرده بود را گوش نکرده بودم. از دست او خیلی خشمگین بودم و او را به خاطر اینکه دور از خانواده ام زندگی می کنم و به خاطر تصادفم مقصر می دیدم. من از دست همه چیز و همه کس مستاصل یا عصبانی بودم و فکر می کردم در دنیا هیچ چیز سر جای خودش نیست و ذهنم پر از گله و شکایت بود. در بیمارستان من را بیهوش نکردند و به حالت کما نیز فرو نرفتم و نخوابیدم. به یاد دارم که یکی از پرستارها زن جوانی بود که شاید حدود ۲۲ سال داشت و تازه کار و کم تجربه بود. او به نظرم زیبا می رسید و من با خودم فکر می کردم که ای کاش حالم خوب بود و می توانستم با او صحبت کرده و دوست شوم. ولی بعد از مدتی دوباره دردهای بدنم حواس من را از این افکارم پرت کردند و توجه من مرتب بین دردها و جراحاتم و افکار متعددی که داشتم تغییر می کرد.

ناگهان برای من همه چیز تغییر پیدا کرد. احساس بسیار خوبی بر من غلبه کرد و آرامش زیادی پیدا کردم. برعکس چند دقیقه قبل، اکنون احساس می کردم که همه چیز در جهان صحیح و سر جای خودش است و آن گونه است که باید باشد. به هر شیئی که نگاه می کردم یا در مورد هر موضوعی که فکر می کردم اطلاعات بسیار زیادی در مورد آن به من الهام می شد و همه چیز را راجع به آن پدیده یا شیئ به خوبی درک می کردم و می فهمیدم که آن پدیده یا شیئ همان طور است که باید باشد.

من به آن پرستار زیبا نگاه کردم و متوجه شدم که او نسبت به قبل برایم کمی متفاوت به نظر می رسد. احساس می کردم که گویی به تمام وجود او محاط هستم و در حقیقت حس می کردم در تمام بیمارستان حضور دارم. اکنون وقتی به او می نگریستم تمام افکار و احساسات او را نیز می توانستم ببینم و درک کنم. دیدم که او نگرانی زیادی دربارۀ حال من داشت و دلش خیلی برایم می سوخت و محزون بود و پیش خودش فکر می کرد که حیف از این جوان رشید که در حال تلف شدن است. من سعی کردم که به او دلداری بدهم و به او گفتم که برعکس، حال من خیلی خوب است و در حقیقت هیچ وقت در زندگی این قدر حالم خوب نبوده است و نیازی نیست که نگران باشد. ولی با تعجب می دیدم که او هیچ توجهی به حرفهای من نمی کند و حتی به سمت من نگاه هم نمی کند و برعکس به نقطۀ خاصی خیره شده است. من سعی کردم جهت نگاه او را دنبال کنم تا ببینم به کجا چشم دوخته است. دیدم او به بدنی می نگرد که روی تخت بیمارستان است. وقتی که بدن را دیدم جا خوردم. این شخص به من شباهت خیره کننده ای داشت. پیش خودم فکر کردم چطور چنین چیزی ممکن است؟ آیا من برادر دوقلویی دارم که از آن خبر نداشته ام و اکنون در بیمارستان است؟ من سعی کردم به شانۀ آن پرستار دست بزنم تا توجه او را به خودم جلب کنم ولی در کمال تعجب دستم از شانۀ او رد شد و هیچ مقاومتی حس نکردم. وقتی به دستم و به بقیۀ بدنم نگاه کردم دیدم بدنم حالتی بلوری و شفاف دارد و نورانی است.

من از چیزهایی که می دیدم و طوری که همه چیز به نظر می آمد شگفت زده و گیج شده بودم. از ذهنم خطور کرد که نکند من مرده باشم و به یاد مادرم افتادم که چقدر از مرگ من ناراحت خواهد شد، و ناگهان خود را در منزلمان در اصفهان و نزد مادرم یافتم. این به طور عجیبی اتفاق افتاد که نمی دانم چطور آن را توضیح دهم. گویی وجود من به دو نیمه تقسیم شده بود که هر نیمه کامل بود و من بودم. یکی در بیمارستان حضور داشت و یکی پیش مادرم. من در هر دو مکان حضور کامل داشتم و از تمام اتفاقات هر در مکان خبر داشتم. من خواستم مادرم را غافلگیر کرده و خوشحال کنم و به همین خاطر او را از پشت بغل کردم. ولی دستهای من بدون هیچ مقاومتی در او فرو رفتند. من تعجب کردم و سعی کردم با او حرف بزنم ولی او نیز توجهی به من نکرد.

من به یاد یکی از معلمان سابقم افتادم و بلافاصله نزد او بودم. به هر کسی که نگاه می کردم می توانستم افکار و احوال و حتی وضع معیشتی و مالی آن شخص را بفهمم و استرس ها و نگرانی های او را درک کنم. مثلاً به یاد دارم که معلمم در آن موقع دربارۀ پسرش فکر می کرد و من در همان حال می توانستم پسر او را نیز ببینم. من در مورد چند دوست و خویشاوند دیگر نیز فکر کردم و نزد یک یک آنها رفته و سعی در ارتباط با آنها کردم ولی گویی هیچ کسی من را نمی دید و صدای من را نمی شنید. متوجه شدم که تلاش فایده ای ندارد و نمی توانم به طور عادی با کسی ارتباط برقرار کنم.

در طول تمام این وقایع من هنوز در بیمارستان هم حضور کامل داشتم و شاهد همۀ اتفاقات آنجا هم بودم. دیدم که در بیمارستان دکترها من را متوفی اعلام کردند و یک برگه را مهر و امضاء کردند و در پرونده من گذاشتند که نوشته بود «مریض احیاء نشد. آزمایش میدریاز دوبل انجام شد ولی موفقیت آمیز نبود. مرگ قطعی اعلام شد.» روی بدن من یک ملحفه کشیدند و آن را از روی تخت بلند کرده و به روی یک تخت دیگر چرخ دار گذاشتند و به اتاقی که در آن درگذشتگان را به طور موقت نگاه می داشتند بردند. طبق گزارش پزشکی من ۳۲ دقیقه بعد دوباره زنده شدم ولی در این ۳۲ دقیقه چیزهای بسیاری را دیدم و تجربه کردم.

روانشناسی سبک زندگی
تجربه نزدیک به مرگ

من در جائی از تجربه ام از یک تونل عبور کردم و با سرعت به سمت نوری درخشان حرکت کردم، ولی نمی دانم دقیقاً در چه نقطه ای از تجربه ام بود زیرا زمان برایم معنای خود را از دست داده بود. من به مکانی نورانی و دلنشین رفتم که احساس کردم خانه و وطن حقیقی من است و من به طور کامل به آن جا تعلق دارم و زندگی من در دنیا مانند تبعید یک نفر به جزیره ای دورافتاده و ناسازگار است. در این مکان گذشته و آینده و دور و نزدیک و تاریک و روشن معنائی نداشت وخاصیت خود را از دست داده بود. همه چیز عالی و در حد کمال به نظر می رسید. ارواح دیگری نیز آنجا بودند و می دیدم که بعضی نور و امکان بیشتر و بعضی نور و امکان کمتری نسبت به من دارند. ولی من نسبت به آنانی که از من پیشرفته تر و نورانی تر به نظر می رسیدند ذره ای احساس قبطه نمی کردم. کاملاً برایم روشن بود که آنها ظرفیت و رشد خود و من ظرفیت و رشد خود را دارم و هرکدام از ما در جا و موقعیتی هستیم که باید باشیم.

هنگامی که من نزد مادرم و بقیۀ دوستان و اقوام رفتم احساس گنگی داشتم که وجودی دائماً و مانند سایه من را همراهی می کند. ولی اینقدر حواس من به سمت کسانی که می خواستم ببینمشان معطوف بود و در افکار خودم بودم که توجهی به او نکرده بودم. ولی بالاخره به او توجه کردم و احساس کردم که او وجودی بسیار نورانی و ارزشمند و مقدس است که همیشه و در تمام لحظات زندگی همراه من بوده است. پیش خود فکر کردم آیا او امام زمان یا پیامبر است؟ فکری از من گذشت که او بالاتر از امام زمان یا پیامبر می باشد او آنچنان جذاب و زیبا و به دلنشین بود که بلافاصله با تمام وجود مجذوب او شدم و احساس کردم که او نیز به طور کامل و عمیقی من را دوست دارد.

من درک کردم که هر کسی که می میرد یک راهنما دارد. فقط بعضی از ارواح چنان در دنیای خود غرقند که هیچ وقت متوجه این راهنما نمی شوند. به عنوان مثال افرادی را می دیدم که سالیان زیادی بود که مرده بودند ولی هنوز نگران اموال خود یا مسند خود یا چیز دیگری از دنیا بودند و متوجه نبودند که مرده اند و روح آنها هنوز در دنیا و روی زمین اسیر بود. فهمیدم که هرگونه وابستگی دنیائی شدید می تواند روح ما را حتی بعد از مرگ اسیر خود نگاه دارد و از صعود آن جلوگیری کند. افرادی را دیدم که خودکشی کرده بودند و شرایط آنها از همه بدتر بود. آنها کاملاً در اسارت به سر می بردند و امکان ارتباط با کسی را نداشتند. گاهی ارواح آنان برای سالیان دراز عزیزان و نزدیکانشان در دنیا را که در اثر خودکشی آنها ضربه زیادی دیده بودند سایه وار تعقیب می کردند و سعی در معذرت خواهی و طلب بخشش از آنها داشتند، ولی هیچ فایده ای نداشت و صدای آنها شنیده نمی شد. تمام اینها را راهنمای من به من نشان می داد و توجه من را به افراد مختلف جلب می کرد. سپس او توجه من را به صحنه های دیگری معطوف کرد که مانند یک فیلم جلوی من شکل می گرفتند. این ها صحنه های زندگی من بودند که از ابتدا به من نشان داده شدند.

من زن جوانی را دیدم که باردار بود و خودم را دیدم که به صورت امواجی وارد بدن او شدم. این مادرم بود که با من حامله بود. احساس می کردم من در تمام جهان هستم ولی به نوعی قسمتی از من متمرکز شده و وارد بدن مادرم شد. احساس من اتصال بود، اینکه همه چیز به هم وصل است و آغاز و پایانی وجود نداشته و ندارد. من نمی توانم به درستی بگویم در چه مرحله ای از بارداری این اتفاق افتاد ولی فکر می کنم مدت زیادی قبل از زایمان مادرم بود. یک مثال در مورد مرور زندگیم این بود که وقتی بچه بودم به یک پسر بچه در خیابان آزار و اذیت زیاد جسمی و روحی وارد کردم. او به گریه افتاد و من ترسیده و فرار کرده و به خانه بازگشتم و در اتاقی پنهان شدم. در مرور زندگیم دیدم که در اثر درد و گریه این بچه نوعی انرژی منفی از او به اطراف صادر می شد که رهگذران و حتی گنجشگان و پشه ها از آن تأثیر منفی دریافت می کنند. من می دیدم که حیات در همه چیز وجود دارد و تقسیم بندی ما در مورد موجودات زنده و غیر زنده از دید و نگاه دنیوی ماست و در حقیقت همه چیز زنده است.

من دیدم که هرگاه آزاری به کسی وارد کرده ام در حقیقت به خودم آسیب زده ام و در حقیقت خدمتی به او کرده ام زیرا او در برابر این آزار من خیر و رحمتی بیشتر در جائی دریافت کرده است. همچنین هرگاه به کسی کوچکترین محبت و خوبی کرده بودم، حتی یک لبخند کوچک، در حقیقت به خود خدمت کرده بودم. به عنوان مثال وقتی ۱۰ ساله بودم، ما و بقیه اقوام یک اتوبوس دربست کرایه کرده بودیم تا به مشهد برویم. یکی دیگر از اقوام ما با ماشین شخصی خود که یک بنز قدیمی بود به دنبال اتوبوس می آمد. در جائی از راه اتوبوس خراب شد و ما برای تعمیر آن چند ساعتی متوقف شدیم. آن خویشاوند صاحب بنز ما ظرف آبی را به من داده و گفت که بروم آن را از چشمه ای که در آن نزدیکی بود آب کنم. من ظرف را آب کردم ولی برای من که بچه بودم حمل آن کمی سنگین بود. من در راه تصمیم گرفتم کمی از آب ظرف را خالی کنم تا سبکتر شود. در آنجا چشمم به درختی افتاد که به تنهائی در زمینی خشک روئیده بود. من به جای اینکه آب ظرف را در همان جایی که بودم خالی کنم، راهم را دور کرده و پیش آن درخت رفتم و آب را پای آن خالی کردم و چند لحظه هم ایستادم تا مطمئن شوم آب به خورد آن رفته است. در مرور زندگیم چنان به خاطر این کارم مورد قدردانی و تشویق قرار گرفتم که باورکردنی نیست. گویی تمام ارواح به خاطر این عملم به من افتخار می کردند و خوشحال بودند. این کار یکی از بهترین کارهای زندگیم به نظر می رسید و این برایم عجیب بود زیرا از دید من چیز چندان مهمی نبود و فکر می کردم که کارهای خیر بسیار بزرگتری در زندگی انجام داده ام که این در برابر آن ها کوچک است. ولی به من نشان داده شد که این عمل من ارزش بسیار زیادی داشته زیرا کاملاً از روی دل انجام شده و هیچ شائبه و توقعی در آن برای خودم وجود نداشته است…

.. من می خواستم در همان عالم بالاتر که عالم عشق و آرامش و نور بود بمانم. ولی وظائف من روی زمین به من گوشزد شد و بالاخره علی رغم مخالفتم متقاعد شدم که باید بازگشته و زندگی و مأموریتم را روی زمین به اتمام برسانم…

برای سالها من تجربه ام را از همه مخفی می کردم زیرا هنگامی که از آن برای دیگران صحبت می کردم با قضاوت منفی آن ها روبرو می شدم و به من اتهام دیوانگی و تخیل زده می شد و زندگی عادی برایم مشکل شده بود. تا اینکه بعد از چندین سال کتابی در این زمینه دیدم و متوجه شدم که افراد زیاد دیگری نیز تجربه هایی مشابه من داشته اند، گرچه ممکن است جزئیات تجربه آن ها کمی با من فرق کند یا با زبان و بیان متفاوتی شرح داده شده باشد. بعد از این اتفاق من خیلی مشتاق شدم که افراد دیگری را بیابم که تجربه ای مشابه من داشته اند. من حتی شغل خود را تغییر داده و در قسمت خدمات پزشکی در بیمارستان مشغول به کار شدم و سعی می کردم در بیمارستان با مریض هایی که برخورد نزدیکی با مرگ داشته یا احیاء شده بودند ارتباط برقرار کنم به امید اینکه شاید آنها هم چیزهای مشابهی را دیده باشند. به تدریج تجربه های نزدیک به مرگ در جامعه بیشتر جا افتاد و من امروزه به طور مرتب (حداقل یکی دو بار در ماه) در جمع دوستان یا گروه های دیگری که علاقه مند هستند حضور یافته و به طور مفصل راجع به تجربه ام با آنها صحبت می کنم. برعکس سابق، الان مردم به خصوص جوان ترها علاقه بسیاری به شنیدن تجربه ام دارند و به نظر می رسد تحت تأثیر قرار می گیرند

آیا بعد از مرگ که زندگی را مرور می کردین لحظه ی تصادف را هم دیدین ؟

بله . در مرور زندگی ، لحظه ی تصادف را با احاطه ی کامل دیدم.

صدمات و دردهائی که در اثر تصادف به جسم فیزیکی من وارد میشد بلافاصله از طریق یک منبع نور واسطه به انرژی یا نور بسیار رنگارنگ که هیچکدام از رنگها نظیری در این دنیای مادی ندارد.و من شاید بتوانم به نوعی آن را به رنگ طلائی توام با آبی تشبیه کنم که البته باز هم این یک توصیف ناقص است.

هر جزئی از این رنگها صدها معنا و مفهوم داشت که بی اندازه زیبا بودند و به همراه نوعی از موسیقی ازلی که مربوط به آنجا بود و امکان شنیدن و احساس آن در این دنیا و خصوصاً با حس های پنجگانه ما وجود ندارد در روح من و انوار من به صورت تلطیف شده ذخیره میشد تا برای خودم بماند و بایگانی شود.
این دردها برای من به معنی گرم شدن لطیف شدن آرام شدن و احساس شارژ شدن بود که گویی بخشی از روند تکامل من بودند.

راهنمای شما به چه شکلی بود ؟

به صورت نوری بسیار زببا و مهربان که بسیار جاذبه داشت و با من بسیار مانوس بود و جاذبه ی او مرا به سوی خودش جلب میکرد.

ولی متاسفانه در بدو امر، جاذبه ی پرداختن و بررسی اموری که مربوط به دنیای مادی بود بیشتر بود زیرا ناگاه قابلیتی پیدا کرده بودم که همه چیز را میفهمیدم . مثل این بود که هر کانالی را باز میکردم سریعا اطلاعات آن به من میرسید بنابراین من به علت اینگونه دسترسی سهل و سریع به اطلاعات، در ابتدا مشغول پرداختن به موضوعاتی شدم که قبل از مرگ با آنها زندگی کرده و عادت کرده بودم و لذا مدام بطرف آنها میرفتم ولی وقتی اندکی از انها فارغ شدم توجهم به نور راهنمایم جلب شد و بر او تمرکز کردم.

درواقع فقط به سمت نظر کردم و انگار کانال اطلاعاتی بین من و او باز شد و نور او بطرف من تابیدن گرفت و هر ذره کوچکی از آن نور معانی متعددی داشت و من همه معانی را می گرفتم و دقیقا میفهمیدم.

آیا تا سن ۲۶ سالگی انسان خوبی بودید یا نه ؟ (به نظر خودتان)

نه من تا قبل از این واقعه گناهانی مرتکب میشدم و به وظایفم اهمیت نمیدادم. اما این را هم می توانم بگویم که به برخی مسایل هم خیلی تقید و داشتم و با حساسیت رعایت میکردم. مثلا شدیدا مقید بودم که به همسر کسی نظر نداشته باشم .اما باید بگوبم که در عین حال اشکالات زیادی هم داشتم.

برای نمونه، باوجود اینکه از خداوند خواسته بودم درجوار امام رضا علیه السلام باشم و دعایم هم اجابت شده بود ولی در مدت پنج سالی که ساکن مشهد بودم باز هم در جوار ایشان خطا میکردم مثلا بعضا در روزه کاهلی داشتم و یا گاهی نمازهایم قضا و یا مدتی رها میشد.

اما واقعا نمیدانم به چه علت اینهمه بخشش و نعمات را به من تفهیم کردند و واقعیات را به عینه و به آنصورت که در آنجا حسابرسی میشود نشانم دادند و کاملاً به من فهماندند که چه نظمی و چه عشق سرشاری در درگاه خداوند وجود دارد و اینگونه بود که دریافتم چقدر کارها و وظایف در این دنیا داشته ام که باید به انجام میرسانده ام و تازه فهمیدم که از اقیانوس فرصتهایی که در این دنیا داشته ام فقط به قدر یک انگشتانه برای خود ذخیره کرده و به آن دنیا برده بودم.

خانم پرستار چه شد ؟

پس از اینکه مدتی از بهبود جسمی من گذشت مدتی هم طول کشید تا حال روحیم بهتر شود و از کوه گردی و عزلت به خانه آمدم و کم کم لباسها و سر و وضعم رسیدگی کردم و روزی ظاهرم را مرتب کرده و به ایشان مراجعه و شروع کردم به نشانی دادن از وقایع آن روز که:
یادتان هست ؟ من همان بیمار تصادفی هستم که شما فکر میکردید مرده و در آن زور چنین و چنان افکاری را در مورد من داشتید. اما آن خانم با شنیدن نشانیهای من بلافاصله مثل کسی که به او شوک روانی وارد شده باشد ترسید و فرار کرد و… تمام !

در واقع من به بدترین وجهی امکان خواستگاری را برهم زدم و بعدها متوجه شدم که در حقیقت من به ایشان آسیب روحی رسانده ام چرا که با خود فکر میکرد چطور مگر ممکن است کسی با آن دقت از افکار من در آن لحظات باخبر شده باشد؟
اما به هرحال ، کاری است که شد و من فقط توبه کردم و هنوز هم از خدا طلب بخشش میکنم

این اتفاق، و برخی موارد مشابه ، برای من تجربه هایی شد که تصمیم گرفتم دیگر از دانسته های خود که از آنجا گرفته بودم استفاده نکنم.

روانشناسی سبک زندگی
تجربه نزدیک به مرگ

در همان مدت کوتاهی که در این دنیا نبودم به حدی اطلاعات در اختیارم بود و آن دنیا به قدری سرشار از اطلاعات بیدریغ بود که می توانم بگویم انگار به اندازه ی پانصد سال یا بیشتر در آنجا زندگی کرده ام و اگر تا پایان عمرم هر روز ساعتها درباره ی آنچه در آنجا دریافتم سخن بگویم، باز هم تمامی نخواهد داشت.

بنابراین هرچند ساعت که برای شما درباره ی مشاهداتم و دریافت هایم از آن عالم سخن بگویم باز هم تمام شدنی نیست و اگر هر چند جلسه ( هرقدر هم طولانی)، یکسره به وصف آن دنیا بپردازم، باز هم سخنانم ناقص و ناتمام می مانند و باز هم ناگفته های بسیاری خواهد ماند که مسلما نه من می توانم تمامشان را منتقل کنم و نه مخاطب توان و فرصت شنیدنش را دارد و این مساله به علت وفور اطلاعات موجود در آن دنیا و فوران دانش بینهایتی است که درآنجا از سوی تمام موجودات و مخلوقات به طرف شما در یک جریان مدام و خودبه خودی است و شما برای فهم یک پدیده نیاز به بررسی و تعمق و تفکر ندارید . فقط کافی است یک چیز را مورد توجه قرار دهید همین و بس.

بلافاصله آن چیز، خودش، خودش را به شما می فهماند و هنگامی که شما حضور در آنجا را تجربه کنید درخواهید یافت که درهر لحظه درباره ی هرچیزی که به آن توجه کنید، میلیونها و میلیاردها اطلاعات از پیرامون، به سویتان سرازیر میشود و جالب اینجاست که برای دریافت و فهم آن همه معلومات در آنجا کمترین مشکل و مساله ای ندارید و بسیار عادی و با سهولت و سادگی همه ی آنها را در می یابید و کمترین تعجبی هم در این باره ندارید.

حواس شما در آنجا پنجگانه نیست و این احساسات پنجگانه ی این دنیایی درآنجا از کار افتاده اند اما دهها و صدها حس جدید در اختیار دارید که به مراتب قویتر و کاملترند و من نمیتوانم برایتان وصف کنم که چه نوع احساساتی هستند چراکه اصلا نظیری در این دنیا ندارند و واقعا نمیدانم به چه چیز باید تشبیهشان کنم تا شما دریابید.

نگاه کردن ما در اینجا به گونه ای است که فقط از یک طرف می بینیم و طبق عادت فقط در یک جهت (سمت جلوی جمجمه مان) را آنهم کمتر از ۱۸۰ درجه می بینیم اما پشت سرمان را به میزان بیشتر از ۱۸۰ درجه نمی بینیم. در آنجا نگاه من اصلا محدودیت نداشت، یعنی من در هر آن، تمام جهتها و زاویه ها را می دیدم. یعنی دورتادور خودم که در زاویه ی افقی ۳۶۰ است را می دیدم  و حالا این ۳۶۰ درجه را در تمام زاویه ها بچرخانید …. من تمام زوایای گرد خودم را همزمان با هم می دیدم و نیاز به این نداشتم که مثل این دنیا برای دیدن چیزها سرم را به اطراف و به سمت این چیز و آن چیز بچرخانم.

در یک جمله خلاصه می توانم بگویم

اگر یک کره ی شیشه ای را فرض کنید که شما در مرکز آن قرار گرفته اید و بنا به فرض اگر تمام سطح آن کره ، سطح چشم شما باشد آنگاه چگونه می دیدید؟

خب معلوم است.همه ی جهات را به طور کامل یعنی بسیار بیشتر از ۱۸۰ درجه را در واقع بی نهایت درجه را می دید.

من در آنجا به همین صورت می دیدم به علاوه ی اینکه مثل این دنیا نبود که فقط پوسته و رویه ی اشیاء را ببینم. بلکه جلو و رویه و درون و پشت هر چیز را هم می دیدم و بنابراین تا بی نهایت آن عالم، هیچ چیزی مانع نگاهم نبود.

و فقط به یک چیزی توجه کنم تا آن چیز از بین تمام موجودات عالم برای من برجسته و نمود داده شده و بلادرنگ با تمام جزئیات درونی و بیرونیش و کل واقعیات وجودی و سرگذشتش برای من عیان و ارایه میشد و به محض توجه کردنم به آن، بدون صرف زمان و با تفکر و تامل، همه چیزش و تمام اطلاعاتش به طور جامع و کامل در اختیلرم قرار می گرفت به گونه ای که من کاملا درباره ی آن ندیده به اشراف و اطلاع کامل میرسیدم و نیاز به هیچگونه توقف و توجه بیشتری روی آن نداشتم که چیز بیشتری درباره اش بدانم. زیرا همه ی آنجه که از زمان شکل گیریش تا الان وجود داشت کاملا عیان و آشکار فهمیده میشو و من میگرفتم.

در واقع میتوانم بگویم که ما در این دنیا بر مبنای حس بینایی این دو حالت زیر را داریم:
۱- نگاه کردن توسط چشم من
۲- دیده شدن توسط پدیده ها
اما در آنجا دو حالت زیر جایگزین موارد فوق شده بود:
۱- توجه کردن توسط من (به جای نگاه کردن)
۲- ارائه اطلاعات از سوی پدیده ها (به جای دیده شدن )

در میان ارواح انسان هایی که در آنجا مشاهده کردم، بدترین وضعیت را انسانهایی داشتند که خودشان را کشته و خودکشی کرده بودند.

این افراد همچون میوه ای که از درخت هستی کنده شده باشند، گویی خودشان را از کل هستی جدا کرده و انگار که در نوعی از تاریکی و تنهایی مطلق فرو رفته بودند و با هیچ چیز و هیچ جزئی از عالم ارتباط نداشتند. گویی در لایه ای غیرقابل نفوذ از تنهایی و بیکسی خود فرو رفته و به هیچ وجه قابلیت ارتباط گیری با عالم بیرون از خودشان را نداشتند.

اینها بدترین وضعیت عالم را برای خود به وجود آورده و به دست خودشان، خود را از کل عالم هستی – که همچون درختی کل اجزایش تا بینهایت به هم پیوسته است – کنده و جدا کرده بودند و بنابراین عملاً از عالم جدا شده بودند.

می توانم بگویم این افراد در آن دنیا در حالتی شبیه به انفرادی قرار گرفته بودند. البته نه اینکه دور و برشان دیواری باشد. بلکه منظورم این است که انزوایشان به حالتی بود که چیزی از دنیای پیرامونشان نمی فهمیدند. بی ارتباط با عالم شده ، در خود فرورفته و تک و تنها در شرایطی بسیار تلخ و غیرقابل وصف و بریده شده از همه چیز قرار داشتند. شرایطشان بسیار تلخ و سخت بود.

فقط هنگامی که از دنیای مادی کسی کار خیری انجام میداد و پاداشش را به یکی از اینها هدیه می کرد نوعی گشایش برای این فرد ایجاد میشد ، یعنی تنگنا و محدوده ی بسته ی انزوایش قدری وسیعتر و بازتر میشد. اگر بخواهم تشبیه کنم، مثل کسی که درون کیسه ای قرار گرفته باشد و بدون اینکه در کیسه را باز کنند فقط کیسه را بازتر و وسیعتر کنند. البته این فقط یک تشبیه بود. وگرنه چیزی که مادی و دیوارگونه باشد گرداگرد اینان را فرا نگرفته بود بلکه انزوای مطلقشان ناشی از عملشان و کشتن خودشان بود نه اینکه دیواره یا کیسه ای وجود داشته باشد.

برگرفته از کانال زندگی پس از زندگی

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × دو =

بستن